عبد الحي حبيبى
915
تاريخ افغانستان بعد از اسلام ( فارسى )
شگفت و نادرى سرميزد . و آن را شطحيات گفتهاند . كه ظاهرى شنيع و باطن صحيح و مستقيم داشت . و در صوفيان خراسان شطحيات فراوان به بايزيد بسطامى منسوبست و گويند كه در شطح كسى افتد كه در بدايت باشد . و چون اين بدايت براى وصول كمال و غايت است . پس مطلوب و نيكوست ، و بنابرين حضرت جنيد بغدادى كوشيده ، تا برخى از شطحيات بسطامى را تعبير و تأويل نمايد ، « 1 » و هم همين چيز علت سوء تفاهم و نظر ناهنجار اهل ظاهر به صوفيان گرديده است . دربارهء پيدايش و عناصر تصوف ، مرحوم دكتور اقبال لاهورى را شرحيست نهايت مفيد ، كه من در اينجا ملخص و فشردهء آن را مىآورم . وى گويد : « در عقليت اسلامى تمايلات ارتيابى از بشار بن برد ( تخارستانى ) آغاز گرديد ، او مشكك نابينايى بود كه حتى آتش را درجه الوهيت داد . و ازين برمىآيد ، كه در عقليت ملل مفتوحه . عناصر ارتيابى پوشيده بود . و از طرق فكرى غير آريايى نفرتى داشتهاند . پيدايش فرقههاى خشك دينى كه مخالف آزادى فكر بودند . و مناقشههاى مذهبى كه در عصر عباسيان روى داد . و مخصوصا مناظرات تلخ اشاعره و طرفداران عقليت ، روحى را در مردم آفريد ، كه از ان مجادلههاى معمولى بالاتر روند ، و در تحت اين شرايط بود كه تصوف نشو و نما يافت . در ملل سامى راه نجات انسانى را درين ميدانستند : كه انسان ارادهء خود را تبديل كند ، و بنابرين در نزد ايشان اراده جوهر روح انسانى بود . ولى به عكس آن ويدانت هندى تعليم ميداد . كه يگانه وسيلهء آلام انسانى اينست كه دربارهء كائنات غلط فكر كردهاند ، بايد براى نجات خود عقل را تبديل كنند ، و بر ماهيت و اصليت انسان فكر نمايند نه بر نعليت و ارادهء او . اما صوفى درين ميانه چيز ديگرى ميگفت كه : انسان نميتواند به تبديل اراده يا عقل بدرجهء طمأنينت رسد ، بلكه بايد بوسيلهء پالش مكمل احساس خود ، عقل و اراده هر دو را تبديل دهد . زيرا اين هر دو فقط صور مختلفهء همين احساس است ، و بنابرين پيام
--> ( 1 ) - اللمع 458 ببعد