جمال رضايى
612
بيرجندنامه ( فارسى )
بياردين " tu rud nemak beyardeyan ( توى رود نمك آوردهاند ) يا " اشترا نمك بياردين ostoro nemak beyardeyan " ( شترها نمك آوردهاند ) . اين دو تعبير كه گونهء مثل ساير به خود گرفتهاند هنوز بر سر زبانهاست و با آنكه " رود " وجود ندارد بموقع گفته مىشود . جملهء ديگرى كه خالى از ركاكت نيست و شايد براى آنكه توى ذوق طرف بزنند عمدا آن را مىگفتند و هنوز هم مىگويند اينست كه در پاسخ كسى كه سخنى مىگفت كه بيم چشمزدگى در آن مىرفت مىگفتند : " كير خر ب چاش kire xar be cas " ( كير خر به چشم ) . بجز اينها جملات ديگرى هم در موقع احساس خطر چشمزدگى بر زبان مىراندند مانند " چشمها ور خوشه caseha var xuse " ( چشمها بخوشد / بخشكد ) ، " ور درزگه چشا var derezge caso " ( چشمها بدرزگد / بيرون بيفتد ) ، كور شو چشا kur su caso " ( كور شود چشمها ) ، " بتركه چشا betarake caso " ( بتركد چشمها ) و . . . و هر وقت به آدم " شورچشمى " ( چشويى ) مىرسيدند تكبير مىفرستادند و مىگفتند : " اللّه اكبر " ، " ماشالّا ( ما شاء اللّه ) . 9 - 4 - زمه زدن : " زمه " به معنى " زاج سفيد " است . اين واژه در گويش بيرجند " زمه zeme " فراگو مىشود . در آن زمان براى درمان كسى كه به نظرشان چشم خورده بود گاهى شخص را " زمه " مىزدند . اين كار را زنانى كه فكر مىكردند دستشان " سبك " است انجام مىدادند بدينسان كه زنى يك تكّه " زمه " ( به اندازهء يك حبّهء قند ) برمىداشت و آن را روى سر شخص آسيبديده مىگرفت و نام كسانى را كه گمان مىكرد يكى از آنان آن شخص را چشم زده باشد يكىيكى بر زبان مىراند و مىگفت " گربه چشا " ( گربه چشمها ) ، " سگ چشا " ( سگ چشمها ) ، بدرزگه چشا " ( بيرون بيفتد چشمها ) . آنگاه آن قطعهء " زمه " را با هفت دانه " اسفند " بر روى آتش زغالى كه از پيش در منقلى آماده كرده بودند مىنهاد . " زمه " بر اثر حرارت اندكى باد مىكرد و به شكل حبابى در مىآمد و بعد مىتركيد و اين نشان تركيدن چشم حسود بود . آنگاه آن زاج تركيده را با چند دانه از تخمهاى نيمسوختهء " اسفند " با سر انگشتان در كاسهء آبى مىماليد ، اگر " زمهء " نيمسوخته نرم بود مىگفتند كه كار خود را كرده است و آسيب ديده شفا مىيابد ، پس از آن با سرانگشت از آن زمهء ماليده به پيشانى و كف دست و پاى راست آن شخص " خال " مىزد ، بعد از آن كاسهء آب را برمىداشت و دور حياط مىگرداند و در چهاگوشهء حياط مقدارى از آب را با سر پنجه و انگشتان به ديوارها مىزد و بقيّه را از خانه بيرون مىبرد و در كوچه مىريخت ، وقتى كه از كوچه برمىگشت از او مىپرسيدند : از كجا مىآيى ؟ " ، مىگفت : " از خانهء دشمن " ، " دشمن چه كار