جمال رضايى
523
بيرجندنامه ( فارسى )
مىنمودند و مىخوابانيدند و . . . با اين بازىها هم سرگرم مىشدند و هم تمرين زندگى و " بچّه دارى " مىكردند . 10 - ازچ مترسى azce metarsi ( از چه مىترسى ؟ ) : يكى از كارهايى كه بزرگترها براى سرگرم كردن و گذراندن وقت بچّهها - و نيز براى آن كه ترس آنان را از بين ببرند - مىكردند اين بود كه بچّه را روى زمين روبروى خود مىنشاندند و او را مخاطب قرار داده از وى پرسشهايى مىكردند و او به هركدام پاسخى مىداد . " سؤال و جوابها " از اين قرار بود : سؤال : جواب : - " از چ مترسى ؟ az ce metarsi ( از چه مىترسى ؟ ) از هچّى az hecci ( از هيچچيز ) . - با بلند كردن انگشت شست : " از اى مترسى ؟ az i metarsi " ( از اين مىترسى ؟ ) نه ne ( نه ) . - با نشان دادن چيزى : " از او مترسى ؟ az u metarsi " ( از او / آن مىترسى ؟ ) نه ne ( نه ) . ( اين سؤال با نشان دادن چيزهاى مختلف و يا نام بردن برخى حيوانات چند بار تكرار مىشد ) . - سنگ ااسيا كل كنن گردن ت اندازن مترسى ؟ sange asiya kol konan gardan to endazan metarsi " ( سنگ آسيا [ را ] سوراخ بكنند و گردن تو بيندازند مىترسى ؟ ) نه ne ( نه ) . ناگهان " بزرگتر " دو دست خود را بهم مىزد و طبعا كودك تكانى مىخورد و بيمزده مىشد و او بلافاصله مىگفت : " ديدى مترسى : " didi metarsi ، " هج وخ بنترسى hej vaxbenetarsi ( هيچ وقت نترسى ) . و با اين جمله " بازى " تمام مىشد . 11 - اسپبازى asp bazi ( اسببازى ) : اين بازى ويژهء پسربچّههاى پنج تا هفت ساله بود . هر پسربچّه چوب نسبة درازى - به قطر تقريبى سه سانتىمتر و طول تقريبى دو متر ( مانند دستهء بيل ) تهيّه مىكرد و بند يا ريسمانى باريك به سر كلفتتر آن چوب مىبست و سر ديگر بند را به دست مىگرفت و دو پاى خود را در دو طرف چوب قرار مىداد و مىايستاد . چوب " اسب " آن بچّه و " بند " " لگام اسب " و خودش " سواركار " آن " اسب " بود . بچّهها وقتى كه " اسبهاى " خود را بدين ترتيب آماده مىكردند " سوار " مىشدند و مسابقه مىدادند و به شيوهء دويدن " اسب " شروع به دويدن مىكردند و چوب را در ميان پاهايشان همراه خود مىكشيدند و پيوسته آن " لگام " را تكان مىدادند و تا مقصد تعيينشده " اسبسوارى " و " اسبدوانى " مىكردند . هر بچّه كه زودتر به