جمال رضايى

148

بيرجندنامه ( فارسى )

مىانداختند » و در سايهء خنك و فرح‌زاى آن‌ها « منزل » مىكردند و برنامه‌هاى زيارتى و تفريحى خود را آغاز مىنمودند . از رسوم متداول در اين مزار و از همه مهم‌تر پختن « غلور » يا « بلغور » بود كه به آن « قلور qolur » مىگويند و آن آشى است كه مايهء اصلى آن گندم دستاس شده و درهم شكسته ( بلغور ) مىباشد . اين رسم هنوز هم معمول مىباشد و منسوخ نگشته است . موادّ مورد نياز اين آش را با خود مىبردند ، اين مواد عبارت بودند از : گندم دستاس‌شده ( قلور ) يا بلغور گندم ، انواع دانه‌ها و بنشن‌ها ( حبوبات ) ، روغن ، سير و نمك و ادويه و در آنجا گوسفندى مىخريدند و سر مىبريدند و با آن موادّ و اين گوشت - با تشريفاتى خاصّ - آش لذيذى مىپختند ، بدينسان كه ديگ بزرگى - بر روى اجاقى كه از سنگ و خشت تعبيه مىكردند - بار مىگذاشتند و موادّ آش را در ديگ مىريختند و به مقدار لازم آب هم در ديگ مىريختند و زير آن آتش روشن مىكردند و همه - مرد و زن و پير و جوان - در پختن آن همكارى مىكردند و آن را با « آبگردان » يا « كفچه » و يا « چولى « 1 » » مرتبا به‌هم مىزدند و « شور » مىدادند كه ته‌نشين نكند . كسانى كه « حاجتى » و يا « مرادى » داشتند - بويژه دختران جوان - هركدام « هفت بار » با همان ابزار محتواى ديگ را « شور » مىدادند و بر آن اميد كه حاجت يا مرادشان برآورده شود . پختن « قلور » ساعت‌ها طول مىكشيد و خود سرگرمى بسيار جالبى براى زايران بود . هنگامى كه « قلور » پخته و قابل خوردن مىشد آن را تقسيم يا « بخش » مىكردند ، هم همهء زايران از آن مىخوردند و هم به روستاييان و كوه‌نشينان - به‌ويژه ساكنان يشد - مىدادند . پختن و « بخش » كردن « قلور » با برنامه‌هايى كه در مدّت پختن آن اجرا مىكردند به يك جشن مذهبى و يك فديه شبيه‌تر بود تا به يك « اطعام » ساده . چون در اواخر تابستان زايران زيادى به اين مزار مىرفتند و همه « قلور » مىپختند . اهل يشد و روستاهاى مجاور نمىتوانستند آن همه « قلور » را كه به آنان مىدادند تازه تازه مصرف كنند ، ناگزير مقدار زيادى از آن را « خشك » مىكردند و براى زمستان خود ذخيره مىنمودند . در زمستان « قلور » خشك‌شده را با آب « بار مىگذاشتند » و حرارت مىداند تا دوباره به صورت آش در مىآمد ، آنگاه آن را مىخوردند . اين غذا براى آنان كمك بزرگى بود . معمول بود كه زايران ، عصر هنگام به زيارت مزار مىرفتند و غروب پس از خواندن نماز مغرب و عشا دور هم جمع مىشدند و برنامه‌هاى شاد اجرا مىكردند و با تنقّلاتى كه با خود

--> ( 1 ) . براى اين دو واژه نگاه كنيد به « واژه‌نامهء گويش بيرجند » .