مسيح ذبيحى
156
استرآبادنامه ( سه سفرنامه ، وقفنامه وسرگذشت ) ( فارسى )
در دم هزار گونه و هر دم دمم به لب * ماناد دم كه دائم هرّا برآورم كالاى شادمانى اندر دكان غير * چون دزد دست جانب كالا برآورم جان را كه خواسته است زمن سير باغ خلد * زين تن كه صورتست و هيولى برآورم / 209 / سلطان جان به مجلس اخشيج تابكى * او را برون براى تماشا برآورم رخشنده جان خويشتن تيره تن همى * روزى چو روز از شب يلدا برآورم ترك علايق است تمنّاى دل زمن * با اقتدار منش تمنّا برآورم تن آرزوى دور و دراز اركند زمن * من آرزوى تن را حاشا برآورم من آن نيم ز دامن جان همچو كودكان * بادام و نقل و جوز منقّا برآورم طبعم چو خامه را به سر انگشت من دهد * از شعر و نثر نثره و شعرا برآورم بس مشكتر پريشيدم از كلك بر حرير * بر روى يار زلف سمن را برآورم بخشد به دوست نشأهء چندين قرابه مى * از طبع هر چه صافى صهبا برآورم آن راهبم كه گر به حرم نيست ره مرا * ناقوس را فغان زكليسا برآورم بيت الحرام گر ندهد ره به خود مرا * آه از جگر به دير سكوبا برآورم