مسيح ذبيحى
152
استرآبادنامه ( سه سفرنامه ، وقفنامه وسرگذشت ) ( فارسى )
زآبگونش بر باد رفته خاك عدو * به دودمانش آتش فگنده خواه مخواه يلان شير شكار و گوان ببر افكن * زحادثات زمان بر درش برند پناه در آب و آتش بايد فكند و شست و بسوخت * هر آن صحيفه كه عنوانش نى جعلت فداه يمينش ابر مطير و يسارش بحر محيط * هماره سائل و مسكين همى دران بشناه بلاكش ملك الموت را همى ماند * كه چون در آيد گردد بناى خصم تباه سنان همچو شهابش زخصم ديو صفت * به مه رسانده زماهى خروش واويلاه سمند تيز تكش را خيال اگر گويم * خيال واپس ماند از او به نيمهء راه كند به پايهء قدرش نگاه قطب چنانك * كسى زمركز عالم كند به قطب نگاه بحيرت اندرم از آن جهان فرّ و جلال * زهى جلالت و فر لا إله الا اللّه بزرگوار اميرا ملك صفت ميرا * كه بر سپهر برين زيبدت زنى خرگاه به لب مراست بسى شكوههاى گوناگون * گذشته شكوهء من از مسامع و افواه / 205 / زگردش فلك و سير ثابت و سيّار * نفاق مشترى و كيد مهر و كينهء ماه زاستغاثهام از جور چرخ و دور زمان * به چرخ مىرسد از حلق بانگ و اغوثاه