مسيح ذبيحى
149
استرآبادنامه ( سه سفرنامه ، وقفنامه وسرگذشت ) ( فارسى )
آيد چو دهان تو بگفتار نباشد * نزديك من اين راى پسنديده و ستوار بس ظلم كه بر من زتو اى ترك جفاجو * بس جور كه بر من زتو اى يار ستمكار آن به كه برم اى بت من از تو تظلّم * بر درگه شاهنشه دين حيدر كرّار سلطان ازل شاه ابد والى سرمد * سالار امم سرور دين سيّد ابرار إلى آخر القصيده و در تجديد مطلع قصيدهء بائيه در مدح مولاى متقيّان چنين انشاء نمودهام : اى كائنات را به لقب مالك الرّقاب * و اى ممكنات را به صفت مبدأ و مآب ميرى كه آسمان هويّتتر است قدر * شيرى كه نيستان مشيّتتر است غاب نورت نهفته در تتق نور حق چو بود * زين رو فتادهاند خلايق در ارتياب اندر بر وجود تو جوهر بود عرض * بر پيكر وجوب تو امكان بود ثياب إلى آخرها . / 200 / و در مشرب عرفان در باب تطبيق حج با مطالب عرفان ابياتى انشاء كردهام ، مطلعش اينست : مشعر حجّاج را در مشعر آمد اجتماع * زمرهء عشّاق اندر بزم دلبر در سماع مكّهء جسمانيان هر چند شد خير البلاد * بقعهء روحانيان بگزين كه شد خير البقاع جامهء احرام عورى كن كه گردى آفتاب * گنبد دوّار بختى كن كه يا بى ارتفاع هست قرطاس دل عارف بقابخش علوم * راست آمد كل علم ليس فى القرطاس ضاع