مسيح ذبيحى

106

استرآبادنامه ( سه سفرنامه ، وقفنامه وسرگذشت ) ( فارسى )

گفت دانا نفس را آغاز و انجامى بود * گفت دانا نفس بىانجام و بىمبداستى گفت دانا نفس هم در جا و هم بى جا بود * گفت دانا نفس در جا و نى بيجاستى گفت دانا نفس را وصفى نيارم هيچ گفت * نه به شرط شىء باشد نى به شرط لاستى اين سخنها گفته دانا هر كسى از وهم خويش * در نيابد گفته را كاين گفته‌ها معماستى / 138 / هر كسى بر ديگرى آرد دليل از گفته‌اى * در ميان بحث و نزاع و شورش و غوغاستى نكته‌اى از بو معين آرم در استشهاد خويش * گرچه آن در باب ديگر لايق اينجاستى هر كسى چيزى همى گويد بنزد راى خويش * تا گمان آيد كه او قسطاى بن لوقاستى كاش دانايان پيشين مىبگفتندى تمام * تا خلاف ناتمامان از ميان برخاستى جان عالم گويمش گر ربط جان دانى بتن * در دل هر ذرّه هم پنهان و هم پيداستى هر كه فانى شد به او يابد حيات جاودان * ور به خود افتاد كارش بىشك از مو تاستى إلى آخر القصيده تركنا تحرزّا عين التطويل . السيد السند المعتمد سناد الاحكام و عماد الاسلام جامع المعقول و المنقول اعلم الحكماء و المتكلّمين مير محمّد باقر الداماد الاستر آبادى عليه الرحمة جلالت قدر و شأن و بزرگوارى او در فنون علوم معقول و منقول از متقدّمين و متأخرين چون آفتاب عالمتاب بر هر ذرهء از ذرات موجودات و افراد كائنات ظاهر و هويدا و لايح و