بابا صفرى

52

اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى )

بوجود آورده بود . شهر مسئول و نگهبانى نداشت . در كوچه‌ها و معابر جنبنده‌اى به چشم نميخورد . حتى صداى سگ و جغد نيز شنيده نمىشد . در خانه‌ها مردان و زنان به زحمت بچه‌ها را در خواب ميكردند و سپس با هول و اضطراب براى روزهاى نامعلوم آينده بگفتگو مىنشستند . هر آن در انتظار وقوع حوادث اندوهبارى بودند . صداى پاى سوسكى به قدر حركت فيل در ميان درختان انبوه جنگل ترس و وحشت بوجود مىآورد و بهم خوردن دو برگ در روى درخت توجه همه را به خود جلب مىنمود . پردهائى كه ، براى جلوگيرى از تابش نور بخارج ، جلوى پنجره‌ها گرفته شده بود مانند حصارهاى محكم زندانها بر انسانها سنگينى ميكرد و حياطهائى كه هرشب محل نشستن و هواخورى اهل خانه بود مثل ظلمات داستانى اسكندر ، در نظرها مجسم مىشد . سئوالات مبهم و لاجوابى ، به قدر فهم و شعور هركس ، در صفحهء ضمير آنها خودنمائى ميكرد ! شب چگونه خواهد گذشت ؟ صبح كى مىرسد ؟ فردا چه خواهد شد ؟ قشون مهاجم با مردم چگونه رفتار خواهد كرد ؟ وضع دفاعى سپاهيان ايران چه شكلى به خود خواهد گرفت ؟ دولت مركزى چه اقدامى خواهد نمود ؟ آلمانىها ، كه ايرانىها اين همه نسبت بدانها علاقمند بودند ، چه عكس العملى نشان خواهند داد ؟ وضع خواربار چه حالى به خود خواهد گرفت ؟ نظام از هم گسيختهء جامعهء آرام و زحمتكش اردبيل كى و چگونه ترميم خواهد يافت و بالاخره تكليف ما براى فردا و فرداها چيست ؟ شب به آرامى گذشت و حادثه‌اى رخ نداد . روز سه‌شنبه چهارم شهريور با طمأنينه و آرامش ظاهرى ولى توأم با نگرانى مردم آغاز گرديد . سپاه روس ، كه ديروز از شهر بدر رفته بود ، بار ديگر بدان درآمد و كوچه‌ها و خيابانها پر از صف‌هاى سرباز شد . بيشتر آنها لشگريان تازه نفسى بودند كه عقب‌داران سپاه محسوب مىشدند . زيرا شايع بود آنهائى كه ديروز آمده بودند به طرف ميانه و زنجان حركت كرده‌اند .