بابا صفرى
369
اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى )
البته اين خبر در آنزمان بين خواص منتشر شد و عامه را از آن خبرى نبود . 19 - در صفحهء 330 « قلم ميرزا بيگ » رئيس طايفهء « عيسىلو » نوشته شده او رئيس طايفه نبود بلكه يكى از بيگزادگان و از شجاعان آنطايفه به حساب ميآمد . 20 - تبعيد دوم پدر من بدستور كنسول روس صورت گرفت . توضيح آنكه مشار اليه پس از خلاصى از چنگ حاج صمد خان ، كه در صفحهء 327 بدان اشاره كردهايد ، از تبريز باردبيل آمد و مخفيانه در خانه زندگى ميكرد . يكى از كيفرهاى آزاديخواهان در آنزمان تخليهء خانهء آنها و واگذار كردن اين خانهها بقشون روس بود . ما در خانه بوديم كه يكباره كنسول روس با عدهاى وارد حياط شد . پدرم پيش آنها آمد ولى كنسول بدون اعتنا به او وارد دهليزخانه شد و از پلهها قصد بالا رفتن نمود . در اينجا پدرم كه خونسردى خود را حفظ كرده بود يقهء كنسول را گرفته تكان داد و گفت كه زن و بچهء من در آنجا زندگى ميكنند و هيچكس حق ورود ندارد . كنسول از اين حركت ناراحت شد و با اطلاعيكه از گفتار پدرم بوسيلهء مترجم يافت از رفتن باز ايستاد ولى با حركت دادن انگشت خود بعلامت انتقام او را تهديد نمود . بفاصلهء دو روز از اين واقعه بود كه مجلل دستور به تبعيد و خروج فورى پدرم داد . اين دستور لازم الاجرا بود ولى چون احتمال ميرفت كه در راه توطئهاى عليه او در شرف تكوين باشد از اينرو كسان ما صبح زود اسب و وسايل فراهم كردند و حاج محمد حسين بجاى آنكه از طريق آستارا برود از راه بيلهسوار بروسيه رفت و از آنجا عازم اسلامبول شد . آن روز مردم از ظلم و جور روس و انگليس بجان آمده از آلمانيها طرفدارى ميكردند . روسها از اين امر سخت ناراحت بودند و عكس العملهاى شديدى نشان ميدادند . مثلا يكنفر خروس جنگى تربيت كرده داشت و آن را ميفروخت . وى در بازار خروس خود را چنين تعريف ميكرد كه يك خروس آلمانى است كه به پنج تاى غير خودش يك لگد مىزند ( بيردانه آلمان خروسى بشينه ده بير تپك ورار ) . مردم از اين گفتار او خوششان ميآمد و بتماشاى او ميايستادند . خبر بقنسول روس رسيد و با دستورى كه او به حاكم داد فراشهاى حكومت بسر او ريختند و كتك مفصلى به او زدند .