بابا صفرى

337

اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى )

سخنانت را كوتاه كن من به علت پيرى نميتواند ادرارم را نگه دارم و زياد بنشينم . دانشمند روحانى در اينباره نوشته است : « نحوهء رفتار مرحوم آقا ميرزا على اكبر دربارهء مستقبلين و وادار كردن ايشان زيارت و بوسيدن گوشهاى الاغ را عوض زيارت قرآن كه در صفحهء 452 درج كرده‌ايد . آيا از يك فرد انسان جاهل محض و بىشعور و شقى اين گونه رفتار نسبت بمستقبلين خود سر مىزند تا از يكنفر عالم متدين . كدام مرد عادل و بىغرض و بىمرض اين واقعه را بشما گزارش داد . عجب اينكه در همين قضيه گفته‌ايد گويندهء داستان ميگفت . آيا اين هم شد سند . آفرين بر دقت و تتبع شما دربارهء اسناد . گذشته از اينها چه مناسبت دارد كه اين گونه وقايع در صفحات تاريخ گنجانيده شود و چه انگيزهء باعث گرديد كه گزارشهاى موهومه و موهونه در متن تاريخ درج گردد . » . ما ايراد ششم ايشانرا نقل ميكنيم تا يك جا نتيجه‌گيرى نمائيم و اينك آن ايراد : « 6 - داستان مجلس ختم طهماسبى نيز كه در همين صفحه درج گرديده اولا همان مجلس را اغلب اهل اطلاع ببرادر ابو الحسن خان طهماسبى نسبت ميدهند نه پدر امير لشگر طهماسبى و ثانيا در آنمجلس چون رامشگرى ذاكر مزبور از حد تجاوز كرده حتى متوفا را هم لنگهء برادر حضرت سيد الشهدا ( ع ) ارواحنا فداه قرار داده از اينجهت آقا ميرزا على اكبر مرحوم براى برهم زدن مشاطه‌گرى ايشان همين رفتار معهود را كرده . باى نحو كان اين قضيه هم چه ارتباطى بتاريخ اردبيل دارد و چه نتايج عقلانى باينگونه جريان مترتب است » . چون ما علت ذكر اين دو واقعه را بعنوان شاهد مثال در آن كتاب نوشته‌ايم نيازى بتكرار آن‌ها در اينجا نمىبينيم اما خوشوقتيم كه خود منقد محترم جواب بند 5 ايرادهاى خود را در بند 6 و با قلم و انشاء و فكر خود داده است . ما براى آنكه سخن بدرازا نكشد خطاب به خود ايشان سوال ميكنيم كه وقتى نيمقرن بعد از آن تاريخ ، كه بشريت از حيث فكر و انديشه و ادب و آداب با آن روز فرق زيادى كرده است ، دانشمند روحانى و مدرس و نويسنده و فقيه و فيلسوف ارجمندى مثل خود شما ، واعظ محترمى مانند مرحوم حاج مجد الواعظين را ، كه بتصديق همهء اهل ولايت بالغ بر شصت سال از عمر خود را در آستانهء حضرت ابا عبد اللّه الحسين ( ع )