ميرزا احمد ميرزا خداوردى

58

اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )

مصلحت اين است يك سنگرى ترتيب داده بنشينيم [ تا ] ببينيم چطور خواهيم كرد . و قشون هدايت خان سنگرى ترتيب داد و نشست و در ميان سنگر بناى گلوله انداختن نمودند ، اما هر وقت شاهمار بيگ دريغى خودش [ با ] اسب [ حمله ] مىآورد ، به قرار ده پانزده نفر از قشون هدايت خان تلف مىكرد ، چرا كه چشم گيلك [ ها ] را چنان ترسانيده بود و گيلكها كه همين او را مىديدند ، از خوف بر او نمىتوانستند گلوله بيندازند [ و ] همين لابه را مىكردند : به خاطر خدا آقا ما را نكش ! ما فرار مىكرديم ، شاه پلنگ نگذاشت . خانهء او خراب بشود . و شاهمار بيگ دريغى وقتى « 1 » كه فهميد « 2 » اين بناى شاه پلنگ بيگ است « 3 » ، هر وقت هجوم‌آور مىشد ، با صداى بلند دشنام مىداد به خلفاى ثلاثه « 4 » كه اى بىدين ! چرا مثل خوك در آنجا نشسته‌ايد ؟ چرا برنمىگرديد و چرا راضى مىشويد من « 5 » اين گيلكها [ را ] به تيغ بىدريغ بگذرانم ؟ مىدانم اينها چه كه به خاطرجمعى شما توقف كرده‌اند ، فرار نمىكنند . شاه پلنگ خشم‌آلود مىشد ، باز هم حوصله مىكرد و آخرالامر از عتاب شاهمار بيگ جانش به ستوه « 6 » آمده گفت : اى لوند ! من نمىخواستم تو را بكشم ، اما شما حيا نكرديد . بعد تفنگ خود را برداشت ، انداخت به شاهمار بيگ . در ظاهر چيزى معلوم نمىشد ، اما شاهمار بيگ ديگر به ميدان جدال اسب نتاخت و يك طرف از دشنام دادن شاهمار بيگ [ ناراحت ] بود و يكى شاه پلنگ خيال كرد وقتى كه مىشود ماها از آنجا خلاصى يافته باشيم ، اين شاهمار بيگ ماها را به ولايت طالش نمىگذارد داخل شده باشيم ، پس مصلحت آن است به بهانهء دشنام دادن او [ كار ] او را تمام بكنم . خلاصه شاهمار بيگ از آنجا رو به هزيمت نمود و در عرض راه از اسب افتاده بود ، به درجهء شهادت رسيده و هدايت خان ديگر جرأت « 7 » ننمود از آنجا يك قدم پيش بگذارد و سلامتى جان خود را از خدا خواسته ، يكسر [ ه ] به طرف رشت فرار نمود [ و ] ديگر جرات « 8 » نكرد به

--> ( 1 ) . در نسخه « وقت » . ( 2 ) . در نسخه « فهميدن » . ( 3 ) . يعنى متوجه شد كه علت مقاومت سپاهيان هدايت خان فومنى ، حضور شاه پلنگ در ميان آنان است . ( 4 ) . نشانهء سنى بودن هدايت خان فومنى است . ( 5 ) . براى روان‌خوانى « از » حذف شد . ( 6 ) . در نسخه « ستوح » . ( 7 ) . در نسخه « جرءت » . ( 8 ) . در نسخه « جرءت » .