ميرزا احمد ميرزا خداوردى

234

اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )

ديد ، همچنان روى خود را ترش كرد ، ديگر به طرف من و همان مرد مزبور ، هيچ نظر نينداخت و هيچ حرف نزد . و من ساعتى در نظر او مانديم . رفتيم به سر پلكان « 1 » نشستيم و بعضى نوكرها ، يعنى از جمله پيشخدمتها و خانه‌شاگردها هم در آنجا نشسته بودند . ساعتى از ميان درگذشت . ديديم ابراهيم بگ و فرج بگ ، اهالى تنگه‌رودى ، حضور حاج مير عباس بگ شدند و به عرض رسانيدند : جماعت تنگه‌رودى از ماها پول توچى مىخواهند و يك نفر اجاسقوى بر محال آستارا آمده است كه اسمش چرين ايسكى ، او هم به حرف جماعت گوش كلى مىدهد . ماها رفتيم به نزد او و شكايت به او نموديم كه ما دو نفر توچىدهنده نيستيم « 2 » و نوكر حاج مير عباس بگ مىباشيم . او به ما فرمود كه برويد از حاج مير عباس بگ يك كاغذ بياوريد كه تا من از شما دست‌بردار باشيم . ديديم سركار بك يك ورق كاغذ سفيد در زير نمد بيرون آورد ، نرم نرمك به ابراهيم بگ گفت كه ميرزا احمد آمده است آنجا نشسته است . اين كاغذ را ببر بدهيد به او از زبان من بنويسد به همان اجاسقوى مزبور . لهذا ابراهيم بگ كاغذ را آورد من هم‌چنين روز را از خدا مىخواستيم ، همان ساعت را گرفته با شدّ [ و ] مدّ نوشتيم و جرأت « 3 » نكرديم خودم كاغذ را به حضور سركار بگ ببرم و قلمدان را هم دادم ابراهيم بگ . كاغذ [ را ] برد به حضور او و او خواند ؛ كاغذ را سر به مهر كرد داد به ايشان . چندى نكشيد چاشت آوردند و براى ما هم ، كما فى السابق ، يك مجمعه آوردند و تناول كرديم . بعد از ساعتى سركار بگ رفت به حرمخانه . من هم سر زده مرخص شديم ، عازم منزل برادرم ، ملا جعفر قلى ، شديم . ديديم برادرم آمده است و در سر كوچه ايستاده ، فكر كرده است بلكه سركار بگ ، برادرم بزند و محبوس كند . همين كه ما را ديد ، شاد و خرم گشت . پرسيد : چطور شد ؟ گفتم : چطور مىشود ، براى او كاغذ هم نوشتيم « 4 » و چاشت او را خورديم . او رفت به حرمسرا ، من هم از او مرخص شديم آمديم . گفت : برادرم ! عجب روى سختى داريد و هم جرأتى « 5 » كلى داريد ! خلاصه به همراهى او رفتيم به مدرسه . قدرى خوابيده و سبك شديم . بيدار شدم ، وضو

--> ( 1 ) . در نسخه « پله‌كان » . ( 2 ) . در نسخه « نيستم » . ( 3 ) . در نسخه « جرءت » . ( 4 ) . در نسخه « نويشتيم » . ( 5 ) . در نسخه « جرءتى » .