ميرزا احمد ميرزا خداوردى

223

اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )

من در خانهء او هفت هشت روز مانديم ، يك دفعه پسران او را نديدم . شب [ و ] روز هيچ به خانه نيامدند . بارى من همان حكم خود را گرفتم ، از او خداحافظ كردم . گويا خواستم سه چهار قران به او بدهيم ، او فهميد . كم ماند ما را دشنام بدهد و ما را چوبكارى نمايد . از او تمنا كردم : حالا من از خدمت شما مرخص مىشوم ، چه خدمت به من رجوع مىنمايى از لنكران براى شما روانه نمايم . بسيار خنده كرد گفت : ابوطالش ! شما چه استطاعت داريد از طالش براى من تعارف روانه نموده باشيد ، چه عيب دارد ، براى من يك جفت ماهى شور روانه نماييد « 1 » . اما من همان يك جفت ماهى را براى او نتوانستيم روانه كرده باشم . حركت به لنكران خلاصه سه « 2 » ساعت به صبح مانده ، اسب خودم را سوار شده ، شادىكنان تند كردم به طرف لنكران . وقت ظهر بود ، خودم [ را ] به آقچه‌قابل رسانيديم . ديديم آفتاب پرسو مىزند . دلم سوزش نمود ؛ رخت خودم را از بدن كنده ، رفتم به ميان آب ، كنارهايش گيل است ، چقدر به ميان مىرويد ، هوش ! است . خلاصه بدن خودم را خوب در آن آب شستم ، ليكن جايى بود خوفناك . به معموره مسافت بسيار داشت ، اما در وقت من به آب رفتن ، تفنگ خودم را خشكه كرديم ، رو به آفتاب گذاشتيم ، ديديم يك نفر سواره خيلى دور مىآيد ؛ همان ساعت از آب بيرون شده ، رخت خودم را پوشيدم . چندان فرصت نيافتيم زيرجامهء خود را بپوشانم ؛ زيرجامهء خودم را تر انداختيم به ميان خورجين . دولكى شلوار خودم را پوشيدم ، همان ساعت مكمّل يراق گشتيم . همان سواره نزديك شد ، ديد كه من تفنگ دارم ، اسب خود را گردانيد ، به طرف ديگر رفت . من اسب خودم را سوار شدم رسيديم به چاپارخانه « 3 » ، آنجا ديدم يك نفر ملاگونه از چاپارخانه « 4 » بيرون آمد ، سواره به طرف شهر ساليان مىرود ؛ من اسب خودم را هى زدم ، رسيديم به مشاراليه سلام كرديم . او ما را ديد ، رنگش طورى ديگر گشت . از من سؤال كرد : از كجا به كجا

--> ( 1 ) . در نسخه « نمايد » . ( 2 ) . در نسخه « 3 » . ( 3 ) . در نسخه « چارخانه » . ( 4 ) . در نسخه « چارخانه » .