ميرزا احمد ميرزا خداوردى

208

اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )

تشنگى به من عارض گشت ، طاقت نماند ، اما در فيما بين راه يك نفر عريضه‌چى به من دچار « 1 » گشت و از او آب توقع نموديم . گفت : آن‌قدر آب مانده است يك نفر بخورد ، بلكه سير بشود . آن « 2 » را به تو مىدهم ، چون‌كه در راه شما آب به هم نمىرسد و من به صيدان نزديك هستم . خلاصه همان آب را به من داد كه من خوردم ، دهانم مثل زهر گشت . خلاصه عازم راه شديم . خيلى به راه رفتيم . ديدم دو جاده است ، يكى به طرف راست ، يكى به طرف چپ من . چنان تصور كرديم راه شماخى راه چپ است . اسب خودم را به آن راه هى زدم رفتيم . چقدر رفتيم به جايى نرسيديم . به وقت غروب ديديم يك رودى عظيمى واقع است و در كنارش درختهاى بيد دارد ، اما سه آلاچوق در كنار همان رودخانهء عظيم زده‌اند . همين‌كه رسيديم به آلاچوقها ، ديديم دو سه نفر جاهل بيرون آمدند از من پرسيدند : شما از كجا مىآيى ؟ من گفتم : يساول‌باشى نچالينگ لنكران هستم ، به شيروان مىروم . آنها به من تكليف كردند : ما بين [ ما ] باش ! امشب در اينجا توقف نما ، فردا صبح خواهيد رفت . بعد ديدم يك پيره‌مرد از آلاچوق بيرون آمد به من طورى معلوم كرد [ كه ] ماندن شما در اينجا مصلحت نيست ، اين جاهلان شما را لخت خواهند كرد ، كه من از آن پيره‌مرد ، آقچه‌قابل « 3 » را خبر گرفتم . گفت : همان است سفيدى به طرف قبله نمايان مىشود . گفتم : چقدر راه است ؟ گفت : به قرار هفت ورس مىشود . اما شب بود . من چولمهء « 4 » اسب خودم را به قيرماج « 5 » گرفتم رفتم . به قرار نيم ويرس به چاپارخانهء آقچه‌قابل « 6 » مانده يا نمانده ، آفتاب غروب كرد ؛ چنان تاريك شد حتى گوشهاى اسب خودم را نمىديدم . ناگاه يك نفر سواره به من دچار « 7 » شده . اسب او از من رم نمود كه او صداى نهيب بر من زد . من هم صداى بلند به او زدم . ديديم يك نفر قزاق مكمل يراق [ است ] ، گويا كاغذ مىبرد به ساليان .

--> ( 1 ) . در نسخه « دوچار » . ( 2 ) . در نسخه « او » . ( 3 ) . همان شهر قاضى محمد كنونى است . ( 4 ) . كپل . ( 5 ) . تازيانه . ( 6 ) . در نسخه « آقچه‌قبل » . ( 7 ) . در نسخه « دوچار » .