ميرزا احمد ميرزا خداوردى

175

اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )

شديم . به ورود رسيدن من به خدمت عاليشأن رضا على بيگ و عاليشأن رضا على بيگ ابراز فرمود كه اسب شما را در گيروهء مناباد ديده‌اند كه ملا مامو و كوچرى عنبرانى مىبرند . من شب در آنجا توقف نموديم . ديديم برادرم ، ابراهيم ، آمد . پس از آنجا با همديگر مراجعت خانه نموديم . بعد رفتيم به شهر لنكران به حضور نچالينگ لنكران عرض نموديم . يك طغرا كاغذ در اين خصوص به عهدهء شهزاده « 1 » اردبيل گرفتيم ، رفتيم به حضور شهزادهء اردبيل . چون در آن اوان ملا ماموى تنگه رودى به اسد إله بيگ كور خدمت مىكرد و همچنين اجلفها به سر او گرد شده بودند ، بانى فساد او بود . شهزادهء اردبيل اسد إله بيگ را احضار فرمودند . حكم محكم صادر گشت البته اسب ما را اسد إله بيگ اعرج به من بدهد و اسد إله بگ در حضور شهزاده اردبيل با من مكابرهء بسيارى نمود گفت : من هيچ نمىدانم شما كيستيد . ؟ من در جواب او گفتم كه من پسر ميرزا خداويردى كه وزير اول مير حسن خان طالش ، مىباشم . [ گفت ] اما من نمىدانم شما كيستيد . چطور از قاطر سؤال مىكنيد پدر شما كيست ؟ ! او جواب مىدهد : مادرم اسب است ! مثل شما [ است ] كه مىگويد من نوادهء شاه ملك هستم و پدر شما نامعلوم است . و شهزادهء اردبيل فرمود كه اين پسره هر چه مىگويد راست است . من هم مىدانم پدر اين ميرزا خداويردى است و وزير مير حسن خان بود . بعد اسداله بيگ ناچار مانده چند تومان به وزير شهزادهء اردبيل داده ، توقع نمايم ما را به شريعت محمدى ( ص ) رجوع بفرمايند . بعد يك نفر فراش مقرّر كردند ماها را ببرد به حاكم شرع . من اين سرانجام را اباء كرده ، قبول ننمودم « 2 » و از آنجا آمدم به خانهء خودم . بعد از آن يك نفر را فرستاديم بر سبيل فرارى ، چند سال به اسد إله بيگ خدمت كرد و اسب ما را از آنجا سرقت كرده ، آورد براى من . وقتى كه خانم آغا از اين مرحله آگاهى يافت ، باز هم همان اسب را از من گرفت ، داد به فرضعلى بيگ . آن‌وقت فرضعلى بيگ مىگفت : اسب دشمن « 3 » را سوار شدى ، گويا به زن دشمن « 4 » سوار گشته‌ايد ! چطور شمه ، قبل از اين تحرير يافت .

--> ( 1 ) . در اين زمان ، بهمن ميرزا حاكم اردبيل بود . ( 2 ) . در نسخه « نه نمودم » . ( 3 ) . در نسخه « دوشمن » . ( 4 ) . در نسخه « دوشمن » .