ميرزا احمد ميرزا خداوردى

158

اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )

بلى وقتى كه رسيديم به خانهء حاجى على قلى و حاجى على قلى ، در خانهء خود بيرون آمد با پدرم دعوا كرد ، گفت : من در اول روز به تو گفتم « 1 » شما دست از نوكر [ ى ] بكشيد و آخر نوكرى به جايى بند نيست ، اما از مير حسن خان دست نكشيديد . حالا به مهلكه افتاده‌ايد ، ديگر من به شما در خانهء خودم جا نمىدهم . پدرم گفت : اگر جا نمىدهى ، من از شما منّت نمىكشم و همان امانت ما را بدهيد . گفت : امانت شما هم در اين حال مقدور نمىشود به شما رد نموده باشم . خلاصه بهانه آورد . از شصت تومان پول ، هفت تومان داد ، مابقى را نگه‌دارى نمود ، نداد . پدرم با او در اين حيص و بيض « 2 » مىبود ، ديديم يك نفرى آمد و به پدرم گفت : گستاخى است ! شما از كجا مىآييد و به كجا مىرويد . پدرم اسم خود را به او گفت . وصف حال را براى او نقل كرد . او فورا برگشت « 3 » رفت ، بعد لمحه باز هم آمد به حاجى على قلى بسيار حرفهاى درشت گفت كه [ به ] پدرم گفت كه من نوكر كلب حسين خان هستيم . يك ساعت پيش زوجهء خان در رودخانه شماها را ديده بود و به خان خبر داد كه خان ما را فرستاد [ و گفت : ] برو از ايشان احوال‌پرسان بشويد كه ايشان چه كنند و به كجا مىروند . من آمدم از احوال شما مطلع شدم . حالا خان ما را فرستاد شما را منزل بدهم . خلاصه ما را دوباره از رودخانه عبور داد برد به قريهء قوىلوقه « 4 » و دو باب خانه براى ماها مهيا « 5 » كرد ، ماها را در آنجا ساكت نمود و بعد از ساعتى ديدم يك نفر كوسه‌ريش قدبلند قمه به ميان خود بسته ، چهار پنج نفر در عقب او مىآيد ، هريك از ايشان يك مجمعه به سر گذاشته مىآيند و همين‌كه آن مرد رسيد ، به پدرم سلام كرد ، بسيار تعارف به عمل آورد و مجمعه‌ها را بر زمين گذاشت و پدرم گفت : در حقيقت من شما را نمىشناسم . آن مرد گفت كه من مختار بگ ميانكويى مىباشم كه مادر خودم را و خواهرم را كشته‌اند « 6 » در طالش و از آن مدت در خدمت خان مىباشم و خان براى شما ناهار فرستاده است . پدرم آنچه دعا و ثنا مىبود ، در حق خان به عمل آورد به او هم بسيار تعارف زبانى كرد .

--> ( 1 ) . در نسخه « گفتيم » . ( 2 ) . در نسخه « حيث و بيث » . ( 3 ) . در نسخه « برگرد » . ( 4 ) . در نسخه به دو صورت لقه و لوقه آمده است . ( 5 ) . در نسخه « محيّا » . ( 6 ) . در نسخه « كوشته‌ام » .