ميرزا احمد ميرزا خداوردى
135
اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )
نمىشديم . مير حسن خان به پدرم فرمود : اين . . . . « 1 » چه سگاند ماها را اسير كنند ، خوف انديشه مكنيد . پدرم عرض كرد : فدايت شوم ! حق است اينها از آبا اجداد رعيت اين دودمان شدهاند ، اما اين امر حكم پادشاهى است ؛ چاره ندارد ، بايد به حكم شاهى اقدام نمايند . بعد مير حسن خان به پدرم اعلام كرد ، شما برويد به نزد بالا خان و مصطفى خان بگوييد كه شما قشون خود را برگردانيد به قريهء لمير و من بعد از يك هفته از چلهوند بيرون خواهم شد . لهذا پدر از حضور خان مرخص شده ، همان محمد حسن نام را كه نوكر او بود ، نزد خود احضار كرد و اسب من را به او داده گفت : شما به منزلهء پسر من هستيد كه مير حسن خان به هر طرف مىرود ، شما از او جدا نشده ، همراه او رفته باشيد و پدرم من را همراه خود برداشته آمد به نزد بالا خان و بالا خان همين كه ما را ديد گفت : شكر مىكنم كه اين طفل را از اين مهلكه « 2 » بيرون آورديد ، زيرا كه خدا نخواسته در مقام دعوا ، بلكه به [ او ] گلوله مىخورد كه از روز فردا به روى تو نمىتوانستم نگاه كرد . بعد از [ آن ] پدرم آنچه كه مير حسن خان بر پدرم القاء فرموده بود ، به خدمت بالا خان عرض و بيان نمود ، لهذا بالا خان ابراز فرمود كه به هزار مشقّت همين قشون از اينجا مهيّا « 3 » شده است ، ديگر اينها را از اينجا برگردانيدن غيرمقدور است . و در آنوقت ديدم ميرزا باقر گيلك و رضا على بيگ همين دو نفر را هم به رسم دستگيرى گرفته آوردند . درين اثنا ، استماع شد كه مير حسن خان بيرون مىشود و به طرف تپه مىرود و بالا خان بر پدرم خشمناك شد كه تو مىخواهى با من حيله « 4 » كنيد كه مير حسن خان با فارغبالى و آسودگى بيرون بوده باشد . حكم كرد ماها را بالاتّفاق رضا على بيگ و ميرزا باقر بردند بر سر يك كوهى كه « 5 » خانهء مير حسن خان از آنجا به نظر مىآيد . ملاحظه نموديم ديديم كه مير حسن خان با كوج [ و ] كلفت خود ، پابرهنه [ و ] سربرهنه به طرف كوه ، يعنى به طرف تپه مىرود ، اما در چهار اطراف تفنگچى مانده ، بر مير حسن خان و به كوج عيال او گلوله مىانداختند و ليكن بالا خان بر قشون خود صدا مىزد كه گلوله بيندازيد به
--> ( 1 ) . يك كلمه خوانده نشد . ( 2 ) . در نسخه « محلكه » . ( 3 ) . در نسخه « محيّا » . ( 4 ) . در نسخه « حله » . ( 5 ) . در نسخه « كدامى كه » .