محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى
599
آثار عجم ( فارسى )
كتابى در احوال ادباى عرب ، مسمّى به نبراس « 1 » تأليف فرموده و ديوان اشعارى نيز جمع نموده ، تخلّص به اسم مىفرمايد . اشعار مشار اليه را نه حاضر دارم و نه به خاطر كه بنگارم . چند اولاد از ايشان به ظهور آمده ، همه داراى كمالات و صاحب مقامات . از جمله محمّد على خان متخلّص به « عارى » ، با اينكه هنوز در ريعان شباب است ، از علوم بهره دارد و از دولت ، منصب سرهنگى يافته ، از اوست : ما به زارى ز خدا خواسته بيمارى را * تا تو بر دوش نهى بار پرستارى را ناز آغاز نمودى و ربودى دل ما * خوب آموختهاى شيوهء عيّارى را جناب حاجى غلامحسين : از اهل بندر ريگ است ؛ تجارت مىكند . امّا عالمى است فصيح و كاملى بليغ . شعر را خوب مىگويد . يك دفعه فقير به خدمتش مشرّف و از سخنانش مشعوف گرديدم ولى از اشعارش خواستم ؛ امتناع نمود . گويند اين دو شعر از ايشان است : خون دل ، لخت جگر ، او را شراب است و كباب * بر سر خوان لئيمان هر كه مهمان مىرود گر سر دوش افكند قاضى رداى سيم دوز * روى پشت خر بسى زربفت پالان مىرود جناب ملّا حسن كبكانى « 2 » : متخلّص به محمود . از جمله ادباى روزگار و شعراى نامدار است . اگرچه در سلك تجّار است ، ولى در ملك فضل ، عاليمقدار است . اين اشعار از اوست : [ 373 f ] شهد اللّه كه به موى تو چنان پا بستم * كه سررشتهء تدبير برفت از دستم دل من در سر زلفش به دو مىگفت به ناز * كه من اين زلف براى دل تو بشكستم وله او به تير نظر از پاى درانداخت مرا * خلق يك سر به گمان ، كز نظر انداخت مرا
--> ( 1 ) . نبراس : به تقديم نون بر باء موحدّه ؛ بر وزن قرطاس ، به معنى چراغ و به معنى سرنيزه است . ( 2 ) . كبكان : به كاف تازى و باء موحدّه و كاف پارسى ، نام قريهاى است از دشتستان . [ ر ك : فارسنامهء ناصرى ، امير كبير ، ص 1342 ] .