محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى
575
آثار عجم ( فارسى )
بس است « داورى » اين گفتهء ملالانگيز * بيا طريق غزل گير ، كالجنون فنون به حلقهء سر زلفت دلى كه شد مفتون * برون ز حلقه نيارد شدن به هيچ افسون دلم بسان پرىديدگان بشوريده است * مگر ز حلقهء زلف تو پا نهاد برون كسى كه شعر نگفته است در تمامت عمر * قد تو بيند و طبعش همى شود موزون مگر به دست تو افسون همى كند شانه * چنين كه مار ز سوراخها كشد بيرون جناب فرهنگ : خلف چهارم است ؛ و ذكر احوال با اشعارش ، سابقا مسطور شد . جناب توحيد ( 28 ) : ميرزا اسمعيل ، ولد پنجم است و در علوم ، رتبتى و الا يافته است و در خطوط ، پايه [ اى ] اعلى . خليقى مهربان بوده و صديقى نكتهدان . در سنهء يكهزار و دويست و هشتاد [ 361 f ] و شش ، رخت از اين سراى فانى « 1 » ، به دار باقى كشيده ؛ اين اشعار از اوست : نه وصل روى خوبش مىدهد دست * نه رخت از خاك كويش مىتوان بست بسى كردم حذر از چشم مستش * به آخر چشم آخر بين من بست رفيقان دست برداريد از من * نمىدارم من از دامان او دست ز اوّل سرنوشت من چنين رفت * نشايد از قضاى آسمان رست اميد مهر ، پاى صبر ببريد * بلاى عشق دست عقل بشكست نخواهد رست « توحيد » از تف عشق * كه اين آتش به جانش هست تا هست
--> - اينكه قالون كر بود به طورى كه صداى بوق را نمىشنيد ولى هرگاه بر او قرآن مىخواندند ، مىشنيد . و وفاتش در سنهء دويست و بيست تقريبا بوده ، در مدينهء منوّره . ( 1 ) . از اين سراى فانى ، چون به دار باقى رخت كشيد ، در حرم مطهّر حضرت شاهچراغ ، ابن موسى بن جعفر - عليهم السّلام - در جوار پدر و برادران ديگرش ، مدفون آمد .