محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى
531
آثار عجم ( فارسى )
از بس كه خوردهام خون در حسرت لبانت * از خاك من پس از مرگ شاخ بقم « 1 » برآيد وصل تو تلخى مرگ شيرين كند به كامم * گر همدمم تو باشى آن دم كه دم برآيد از كعبتين « 2 » رويت خالى اميد دارم * گرچه به طالع كس اين نقش كم برآيد در كويت ايزدى را نبود به جز گدايى * تا ز آستين حُسنت دست كرم برآيد چنان گداخت خيال رخ تو جان و تنم * كه نيست غير خيالى درون پيرهنم مرا هواى تو آنسان ز خود رهايى داد * كه با هواى تو نبود خبر ز خويشتنم به خاك پاى تو جان مىدهم بدان اميد * كه خاك پاى تو سازند زينت كفنم مرا ز ميكده يكدم ، هواى صومعه نيست * مگر سرشته از اين آب و خاك شد بدنم مقام زهد فروشان نه جاى ، همچو منى است * كه كوى بادهفروشان شد از ازل وطنم ز بس زبانه كشد در دل من آتش شوق * عجب مدار گر آتش فتد به پيرهنم [ 332 f ] به تاب رفته دلم زان كمند مشكينت * كه كرده است جگر خون چو نامهء ختنم هزار بار گرم پوست بركند دشمن * به دوستى كه دل از چون تو دوست ، برنكنم
--> ( 1 ) . بقم : معرّب بكم است و آن چوبى است كه رنگ سرخ از آن حاصل كنند ؛ و معروف است . شاعرى ، خوب گفته : هر كه در دنيا شود راضى بكم * سرخ رو باشد به عقبى چون بقم ( 2 ) . كعبتين : دو پاره استخوان مكعّب است كه بر آن ، خالها است و در بازى نرد معمول است ؛ و معروف است .