محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى

مقدمهء مصحح 76

آثار عجم ( فارسى )

صحبت نمايند . جواب را تبليغ كردم . چنين گمان كردند كه شايد او را دستگير نمايند ؛ لهذا نرفت و جنگ مغلوب شد و از توپ و تفنگ ، شهر يكپارچه آتش سوزان شده بود . » مرگ فرصت : فرصت در يكى دو سال آخر عمر خويش ، به كلى دست از همه چيز شست و به قول خودش ، تدارك سفر آخرت را مىديد « 1 » منزوى و گوشه‌گير شده بود و سنگ مزار خود را آماده كرده ، خط آن را با حوصله‌اى عجيب نوشت و روزى چند نظارت نمود تا حجارى آن را به درستى و پاكيزگى از كار در آورند . فرصت كه حجره‌اى نيز در حافظيه داشت ، هميشه در اين آرزو بود كه در جوار تربت حافظ ، به خاك سپرده شود ؛ مخصوصا از شبى كه خواب ديد براى هميشه در كنار خواجهء شيراز آرميده است ، ديگر از خود بى خود گشت . صبحگاهان پس از آنكه خواب دوشين را با آب و تاب براى دوستان خويش تعريف كرد ، بر سر مزار حافظ حضور يافت و با خلوص عقيده ، ديوان حافظ را برداشت و تفألى زد تا بداند كه آيا حافظ اجازه مىدهد كه او را در جوار وى به خاك بسپارند ؟ غزلى آمد كه مطلع آن چنين بود : رواق منظر چشم من آشيانهء تست * كرم نما و فرود آ ، كه خانه خانهء تست « 2 »

--> ( 1 ) . زرين قلم ، على ، مقدمهء ديوان فرصت ، ص يو و يز . ( 2 ) . از فالهاى ديگر فرصت آن است كه پير مردى شاعر ، موسوم به جمال الدين جمالى ، كه اديبى معمر بود ، براى فاضل ارجمند آقاى سيد حسين عباس‌پور نقل كرده است كه : مرحوم سيد على اكبر فال‌اسيرى ، پس از تخريب بقعه‌يى كه نيكوكارى زردشتى بر آرامگاه حافظ برافراشته بود ، بر سر قبر حافظ حضور يافت و خطاب به خواجه گفت : صوفى برخيز و دست مرا ببوس ؛ زيرا اگر چنين نمىكردم ، تو معبد زردشتيان شده بودى . فرصت كه از نزديك شاهد اين گفتار و آن اعمال بود ، دل شكسته ديوان حافظ را گشود و تفأل زد و اين بيت آمد : مبوس جز لب ساقى و جام مى حافظ * كه دست زهدفروشان خطاست بوسيدن چند سالى گذشت و سيد على اكبر درگذشت و در مقبرهء اختصاصى وى كه مجاور حافظيه است ، به خاك سپرده شد . فرصت بار ديگر تفألى به ديوان حافظ زد كه اين بيت از آن غزل جالب بود :