محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى
421
آثار عجم ( فارسى )
ز آن لبم بوسه دهد ، پس دشنام * كه بود از پى هر نوشى ، نيش آشنا با تو چنانم اى دوست * كه ندارم سر بيگانه و خويش از تو اى يار ، چه ترياق و چه زهر * وز تو اى دوست ، چه جدوار « 1 » و چه بيش « 2 » گر رقيبم كند آزار چه باك * سگ بود دشمن جان درويش « فرصت » ، از پيش تو جانان تو رفت * تا ترا باز چه آيد در پيش اين غزل در شب مذكور خوانده شد و از غزليات قديم بود و آن را استنساخ فرمود : روى تو چو ماه ، بس جميل است * مهر دل من ، بر آن دليل است تا روى تو غيرت بهشت است * از دست تو ، زهر ، سلسبيل است آن را كه پرى صفت جمالى است * دشنام اگر دهد ، جميل است بر قدّ تو آن دهان شيرين * ماند به رطب كه بر نخيل است تا چشم ترا بديد نرگس * مسكين به چمن چو من عليل است در حلقهء عاشقان به هر شب * از زلف تو قصهاى طويل است از خاك در تو سرمه جويد * دور از تو كس ، ار هزار ميل است با غمزه اگر كنى اشارت * در هر گذرى دو صد قتيل است اين جسم ضعيف " فرصت " و عشق * مورى است كه پايمال پيل است چون از زرقان حركت نموده ، آمدم به صحراى باجگاه - كه سابقا در اين كتاب ، نامى از آن برده شد - در كاروانسراى آنجا ، فرود آمده تا رفع خستگى نموده ، بگذرم . از نعمتهاى غير مترّقبه « 3 » ، اينكه جناب ميرزا مهدى نقيب الممالك ، از شيراز به عزم زيارت ارض اقدس على بن موسى الرّضا - عليه التحيّة و الثّناء - بيرون آمده ، بدانجا رسيده نيز ، درنگى نموده بود ؛ چند ساعتى با هم نشسته ، از رنج سفر خود ، شرذمه « 4 » اى بيان نمودم و مسافرتنامه را از نظرش گذرانيده و مرحبا شنودم . چند شعرى كه از طبع موزون انشاء
--> گويند كه از برگ شاهدانج است و اينجا همين مقصود است . ( 1 ) . معرّب زدوار است و آن ، ترياق سموم است و بهترين آن ، بنفش رنگ است و رفع سم بيش را مىنمايد كه در ذيل مرقوم مىشود . ( 2 ) . به كسر اوّل و سكون ثانى ، نام بيخى است مهلك و كشنده و علاج آن را جدوار مىكند - كه در فوق مذكور شد - از غرايب اينكه اين دو گياه - يعنى جدوار و بيش - نزديك هم مىرويند و شبيه به همند ؛ و اهل خبره ، تميز مىدهند . ( 3 ) . به صيغهء مفعول ، يعنى چشم داشته شده و انتظار كشيده شده . ( 4 ) . به كسر شين و سكون راء مهمله و ذال معجمهء مكسوره ، پارهاى از هر چيز .