محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى
316
آثار عجم ( فارسى )
[ داستان چرخ الماس « 1 » ] : [ 181 f ] ديگر ، مطلبى است كه ذكر آن در اين كتاب ، واجب و لازم است و آن افسانهء چرخ الماس در تخت جمشيد است كه در افواه عوام النّاس شهرتى دارد . مىگويند سوراخى آنجاست و در آن ، چرخى است آتشفشان . كسى كه در آنجا رود ، هلاك خواهد شد و صداى حركت و گردش آن چرخ را همه كس مىشنود . خلاصه از اين گونه اباطيل و سخنان موهومه مىگويند . حقيقت مطلب اين است كه در عرصهگاه تخت جمشيد ، به طرف جنوب آن عرصه ، بر روى زمين ، سوراخى است كه عمق آن به اندازهء بالاى يك مرد است و به مقدار سه چاريك عرض دارد . از آن سوراخ كه پائين مىروند ، راه منقسم مىشود به دو طرف ، مثل جدول آب ؛ و از هر طرفى ، چند قدمى بىچراغ و بعد از آن سى قدمى با چراغ ، شخص مىتواند برود ؛ امّا پيشتر به سبب احتباس هوا ، خالى از اشكالى نيست و اين جدول ، كفش ، سراشيب است و به واسطهء تهى بودنش ، هر گاه هواى مجاور به آن تموّج پيدا كند ، صدا مىكند ؛ اين است كه مىگويند صداى چرخ است . بالجمله ، اين سوراخ و جدول ، راه آب بوده است و اين فقير در اكثر اراضى و عمارات آنجا و در خارج از آنجا ، آثار بسيار از جدول و ممّر آب ديدهام . آن جداوّل در بعض عمارات گردش مىكرده ، فاضلاب هم مىآمده ، در سوراخ مذكور فرو مىرفته و از زير ، مانند قنات به صحرا عبور مىنموده . راهى كه آب از آن راه به صحرا مىرفته ، در سمت جنوب تخت جمشيد در بيخ ديوار و سدّه كه كشيدهاند ، نمايان است و فقير آن راه را پيدا كردم و اين ممّر آب را . نه اين است كه نقب زده باشند ؛ بلكه در زمينهاى تخت ، جدولها بريدهاند از هر طرف و هر سمت تا اينكه به جانب صحرا بردهاند ؛ آنگاه روى آن جداوّل را تخته سنگها انداختهاند و هر كس آن سوراخ مذكور را به چشم ببيند ، ملتفت مىشود كه حرفهاى عوام ، مزخرفات « 2 » است و اين فقير در آن سوراخ با دو نفر ديگر رفتيم ؛ چند قدمى [ 182 f ] روشن بود ؛ پس چراغى افروخته به مدد نور ؛ پنجاه قدمى كه پيموديم ، زمين نمناك شد و گل مبدل به آب گرديد ؛ معلوم شد كه آب باران در زمستان آنجا جمع مىشود و چراغ هم از احتباس هوا نزديك بود خاموش گردد . مراجعت نموديم .
--> ( 1 ) . در لغت جوهرى است معروف ؛ و كنايه از تيغ و شمشير و هر چيز تند و برنده است . بعضى اين كلمه را فارسى دانند و الف و لام آن را جزء كلمه ؛ بعضى عربى دانسته و الف و لام اوّلش را جزء كلمه نمىدانند . ( 2 ) . به ضمّ اوّل ، دروغ راستنما را گويند كه به ظاهر آراسته نمايد .