محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى
305
آثار عجم ( فارسى )
[ و ] بعبارة اخرى ، عقول مترتّبه و قواهر « 1 » اعلين « 2 » گويند و قسمى را قوه ارضيّه و بعبارة اخرى ، عقول متكافيه « 3 » و قواهر ادنين « 4 » نامند . قسم ثانى را صادر از قسم اوّل مىدانند و معنى ترتب در عقول ، آن است كه نور قاهرى - كه اقرب به نور النّور است - كه عقل اوّل باشد ، مفيض « 5 » و علّت نور ثانى و نور ثانى مفيض و علّت نور ثالث است و هكذا ؛ تا حاصل بشود عدد معيّنى از قواهر و عقول . پس ما بين اينها ، تقدّم و تأخّر است به علّيت « 6 » و معلوليّت كه علّت ، مقدم و معلول ، مؤخّر است و معنى تكافؤ آن است كه تقدّم و تأخّرى در ميان عقول نباشد و اين عقول ، عللند از براى اجسام . و افاعيل « 7 » متّفقه در اين عالم از آنهاست و اين عقول را اصحاب طلسمات و ارباب انواع گويند و آنها را نيز مثل افلاطونيّه نامند و جهت اينكه آنها را مثل گويند ، اين است كه امثالند از براى مادون خود و مثالات و آياتند از براى ما فوق خود . بيان اين مجمل آنكه : از براى هر نوعى كه فردى در اين عالم اجسام دارد ، فردى است عقلانى در عالم عقل كه مجرّد و موجود است در آن عالم . صريح عبارت [ 175 f ] صدر المتألّهين است در سفر اوّل از كتاب اسفار : يجب « 8 » ان يكون لكلّ نوع من الانواع البسيطة « 9 » الفلكيّة و العنصريّة و مركبّاتها النّباتية و الحيوانيّة ، عقل واحد مجرّد عن المادّة معيّن و فى حقّ ذلك النّوع و هو صاحب ذلك النّوع و ربّه . و گويند دثور « 10 » و زوال از براى او نيست و او تفريق مىكند هر كمالى را در افراد طبيعيه ؛ بعبارة اخرى ، كمالات را در ميان افراد
--> ( 1 ) . جمع قاهر است ؛ و اينكه عقول را قواهر گويند ، از جهت اين است كه غالب و قاهرند مادون خود را و مدبّر و متصرّفند . ( 2 ) . به فتح حرف سيّم كه لام باشد ، جمع اعلى است ؛ و لام الفعل كه واو است ، حذف شده و اين ياء جمعى است . ( 3 ) . يعنى برابرى . ( 4 ) . به فتح حرف سيّم ، جمع ادنى است ؛ لام الفعل آن نيز حذف شده [ است ] . ( 5 ) . فيض رساننده . ( 6 ) . يعنى سببيت ؛ معلوليّت يعنى مسبّبيّت ؛ ياء و تاء در آخر آن گفتهاند افادهء مصدريّت مىكند ؛ و در معنى عليّت نيز گفتهاند : العلّة ما يتوقّف عليه المعلول . ( 7 ) . اصّح آن است كه جمع افعال است كه آن جمع فعل باشد ؛ پس افاعيل جمع جمع است . ( 8 ) . معنى واضح است . ( 9 ) . چيزى است كه جزء نداشته باشد ، اصلا ؛ بعضى هم گفتهاند از براى آن ، اجزاى متخالفة الماهيّة ، نباشد ؛ يعنى چيزى كه از براى آن اجزاى متّفقة الحقيقه باشد ، آن را هم بسيط مىگويند . ( 10 ) . به ضمّ اوّل ، اينجا به معنى ناپديد شدن و نابود گرديدن است .