محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى
146
آثار عجم ( فارسى )
[ نعمت فسايى ] : ( 9 ) [ 87 f ] از تنگ كرم مراجعت كردم به شهر فسا ؛ كه از آنجا بروم به سمت دارابجرد . بعض از خوانين آن سرزمين - كه با آنها سابقه داشتم - مانع از حركتم شده ، دو روز و دو شب به ضيافتم زحمت بردند ؛ يكى از آنها ، جناب ميرزا محمود خان ، متخلّص به « نعمت » بود . شخصى است خوش اخلاق ، كثير الوفاق « 1 » ، صاحب مقامات عاليه ، داراى كمالات صوريّه و معنويّه ، ابا عن جدّ ، حكمرانى شهر فسا و مضافات آن را داشتهاند و سلسلهء نسبشان به مرحوم سيّد على خان مذكور مىرسد . نهايت از صحبتشان مستفيض بودم . ديوان اشعارى ترتيب دادهاند ؛ ملاحظه كرده ، محظوظ شدم و چون على الرّسم هر شب ، شرح مسافرت خود را مىنوشتم ؛ ضمنا كه نامى از مشار اليه برده شد ، ديوانشان حاضر بود ، اين غزل و رباعى را به يادداشت در اين مسافرتنامه ، درج نمودم ؛ اين است : حربا « 2 » صفت آفتاب تابان * در روى تو ، واله است و حيران در وصف دهان نوشخندت * تنگ است مجال بر سخندان بوسيدن پايت ار دهد دست * سهل است گذشتن از سر جان كى قدر وصال داند آن كو * هرگز نكشيده بار هجران در كيش من است زنده آنكس * كاندر ره دوست گشته قربان خود ، دجله « 3 » دگر چه سود دارد * چون تشنه بمرد در بيابان با آن همه كوشش سكندر * شد بهرهء خضر ، آب حيوان بيشى مطلب كه رفت بر باد * تخت جم و مسند سليمان در باغ به آه و ناله مىگفت * با باد صبا هزار دستان « 4 » خوش بود زمان صحبت گل * دردا كه بقا نداشت ، چندان با درد بساز ، « نعمت » آخر * چون دست نمىرسد به درمان
--> ( 1 ) . به كسر واو ، سازگارى كردن و به معنى محبّت نيز آمده است . ( 2 ) . بكسر حاء مهمله ، به معنى حيوانى كه آن را آفتابپرست گويند و در پارسى ، چلپاسه و كربس نيز نام دارد . ( 3 ) . به فتح اوّل و كسر آن ، رودخانه را گويند . ( 4 ) . مرغى است معروف ؛ از جنس بلبل است كه از كثرت صفيرهاى نيكو ، آن را هزار دستان گويند ؛ و بلبل را هم هزار دستان گويند .