محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى
5
آثار عجم ( فارسى )
بودم - كه خالى از سخنان تازى است - ملاحظه مىكرد ؛ گفت : عبارت نثر نوشتن كه در آن كلمهء عربى نباشد ، سهل است ؛ اگر چنانچه ترا قدرتى باشد ، سخنى به رشتهء نظم بركش كه داراى اين معنى بوده باشد ؛ يعنى تهى از الفاظ عربيّه بود و آن نظم هم قصيده باشد ؛ ابتدا به بهاريّه ، پس گريز به اسم ممدوح يعنى حضرت اجل اكرم آقاى نظام السلطنه و صاحب اختيار ؛ علاوه بر اين ، نام بعض از سلاطين كيان و غيره را هم در آن قصيده استعارة « 1 » درجنما . فقير ، سخن آن شخص منشى را ، معطّل به غرض دانستم ؛ زيرا كه به گفتن اشعارى كه فارسى فقط و خالى از كلمات عربيّه باشد ، امتحانم نمود و گريز به اسم نظام السلطنه و صاحب اختيار را - كه آن چهار كلمه عربىاند - خواهش كرد . دانستم كه به مضامين مذكوره مىخواهد [ 6 f ] آزمايشم نمايد و به قيد آن الفاظ عربيه ، به عسرت « 2 » و مشقّتم اندازد . امّا بيچاره ندانست كسى كه قادر به گفتن سخن منظوم باشد و از لغات فرس باخبر بود ، البته مضامين مذكوره را به اسهل وجهى به رشتهء نظم تواند كشيد و در استعمال آن الفاظ عربيّه ، زبان عذر خواهد گشاد . از آنجا كه بزرگان اهل ادب گفتهاند . كه « انسان خويشتن را به اهل عناد و حسد بايد بزرگ نمايد ؛ اگر چه كوچك باشد و جسارت را كار بندد و به ايشان خود را از افتادگان ننمايد ؛ اگر چه افتاده باشد » و نيز گفتهاند كه « در كار حاسدان بايد جهد كرد به چيزهايى كه موجب بغض ايشان شود ؛ بلكه از آتش بغض بگدازند ؛ زيرا كه اين گداختن ، بيمارى حسدشان را نيكو دوايى خواهد بود ؛ » اگر چه بعض حكما گفتهاند كه « هيچ سياست « 3 » و تنبيهى از براى حسودان بدتر از اين نيست كه ايشان را به خودشان واگذارند تا خود ، خود را بخورند چنان كه آتش هيزم را » .
--> ( 1 ) . به اصطلاح اهل معانى و بيان آن است كه لفظى را از معنى حقيقى نقل كنند در چيزى ديگر به طريق عاريت استعمال نمايند از جهت مشابهتى كه ميان معنى حقيقى است و معنى مجازى ؛ مثل آنكه گويند فريدون بهار و ضحاك زمستان و غير ذلك و اقسام استعاره بسيار است . در اينجا همين مختصر كافى است و مطول را مقامى ديگر است . ( 2 ) . به ضمّ اول ، دشوارى است . ( 3 ) . در اينجا به معنى قهر كردن و هيبت نمودن است .