محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى

مقدمهء مصحح 119

آثار عجم ( فارسى )

در ميان غزليات فرصت ، چند غزل ، از لطافت و زيبايى خاصى برخوردارند كه زائيدهء سادگى و ابتكار و احساس عميق اوست و خود در غزلى ، شعر خود را چنين مىستايد : پارسى شعر تو « فرصت » بود از بس شيرين * اينهمه شور به ملك عجم انداخته‌اى مطلع بعضى از غزليات مشهور فرصت چنين است : تو به دلبرى و شوخى ببرى دل پرى را * پرى از تو دلبر آموخت طريق دلبرى را * * * ديدن روى تو و دادن جان مطلب ماست * پرده بردار ز رخساره كه جان بر لب ماست * * * بهر صيدم چند تازى خسته شد پاى سمندت * صبر كن تا من به پاى خويشتن آيم به بندت * * * خواهم كه در صورتگرى نقش دهانش را كشم * گو در سخن آيد لبش تا من نشانش را كشم * * * تمثال دو زلف و رخ آن يار كشيدم * يك روز و دو شب زحمت اين كار كشيدم * * * زلف چون دوش رها تا به سر دوش مكن * اى مه امروز پريشانترم از دوش مكن * * * ما رند و خراباتى و ديوانه و مستيم * پوشيده چه گوييم ، همينيم كه هستيم