محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى
مقدمهء مصحح 88
آثار عجم ( فارسى )
فضل از فضله ندانند و سفيه از عاقل * قدح دانا همه گويند و ثنا ، نادان را جانم اين طايفه آخر بستانند ز كين * رخت زين ورطه كشم تا برهانم جان را حالى آن به كه كشم رخت به اقليم دگر * بر سر فارس فشانم پس از اين دامان را « 1 » و در چهل سالگى خود ، از زندگى چنين لب به شكوه مىگشايد : سنين عمرم بگذشته از چهل آرى * حروف ماه به تعداد سال عمر من است به اهل فضل و هنر بودهام قرين يك قرن * كنون ستارهء بختم به كيد مقترن است دريغ و درد به جايى فتادهام كه در آن * هزار طعنه خزف را به لولوى عدن است در اين مدينه كه عارف معاشر عامى است * در اين حديقه كه بلبل مصاحب زغن است معين و يار و رفيق و انيس و مونس من * فغان و ناله و اندوه و حسرت و حزن است ديار فارس چو سجن است و من در آن مسجون * ز جور خلق مسلسل به گردنم رسن است « 2 » سفر گزيدهام و دور گشتهام ز وطن * كه از وطن همه رنجم نصيب بود و محن « 3 » و باز مىنالد : عجب است اينكه به ايران هنرم كاسته شد * نيست كس تا خرد از من هنرى در كشور
--> ( 1 ) . ديوان فرصت ، زرين قلم ، ص 290 . ( 2 ) . همانجا ، ص 298 . ( 3 ) . همانجا ، ص 357 .