عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

41

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

آراى نوافلاطونيان را نيز پذيرفتند . اسلام نتوانست بساطت مطلق خود را كه به ايمان تكيه داشت ، در برابر مجادلات مستدل فلسفهء يونان حفظ كند . ديگر قضا و قدر و ذات و صفات بارى ، موضوع مناقشات نبود ، بلكه مباحثات از اين قبيل بود : وجود ذات بارى چگونه است ؟ آيا جهان از عدم به وجود آمده ؟ وجود مىتواند از عدم ناشى شود ؟ هدف از آفرينش چيست ؟ آيا استعداد و قابليت هستىپذيرى بعدا پيدا مىشود ، يا ازلى است ؟ ماهيت علم خدا چيست ؟ آيا ماهيت اين علم كلى است و يا خداوند به جزئىترين رويدادها نيز واقف است ؟ آيا علم او تابع معلوم است - يعنى معلوم هرگونه باشد ، خدا آن را همان گونه مىداند و يا هر چيزى بايد آن‌گونه باشد كه خدا مىداند ؟ غرض از عبادات چيست ؟ و سؤالاتى نظير آنها مورد تحقيق و مناقشه قرار گرفت . اين‌ها مسائلى بود كه به اسلام ارتباط نداشت . اگر كسى يكى از اين پرسشها را با مسلمانان صدر اسلام در ميان مىگذاشت ، يا ديوانه‌اش مىدانستند يا كافر مرتد نام مىدادند و يا به جادوگر بودنش حكم مىكردند . اينجا بود كه عقل فرمانروايى آغاز كرد و علىرغم نظر نامساعدى كه اهل شرع دربارهء فلاسفهء اسلامى و پيروان آنان ابراز مىكردند و آنان را به ديدهء بىدينى مىنگريستند ، تعداد افرادى كه نبوت را مرتبهء علمى دست‌يافتنى مىدانستند و براى رسيدن به حقيقت ، اشراق را به‌منزلهء واسطه‌اى مىپذيرفتند و همچنين كسانى كه تحت تاثير ارسطو به كسب اصول تجربى پرداخته بودند ، دائما در تزايد بود . به نظر حكما بخصوص اشراقيون ، از عدد يك تنها عدد يك به وجود مىآيد ، و وجود از عدم نمىتواند ناشى شود . از وجود مطلق ذات بارى ، موجودى كامل و معنوى و قابليتى فعال به ظهور رسيده است كه آن را " عقل كل " نامند . اين قابليت فعال ، موجودى معنوى و مفهومى مجرد و غير فعال و به همين دليل ناقص ، پديد آورده كه " نفس كل " نام دارد . به عقيدهء اهل تاويل ، منظور از " عقل كل " آدم و غرض از " نفس كل " حواست . از اين دو قابليت ( عقل كل و نفس كل ) ، نه فلك و هفت ستاره از اجرام سماوى و همچنين ثوابت پديدار گشته‌اند و از حركت افلاك ، عناصر اربعه : خشكى ، ترى ، گرمى و سردى و مظاهر طبيعى آنها : آب آتش ، خاك و باد به ظهور