عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
452
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
مردار جانى مىشود ، پيرى جوانى مىشود * مس زر كانى مىشود ، در شهر ما نعم البدل شهرى پر از عيش و فرح ، بر دست هر مستى قدح * اين سوى نوش ، آن سوى صح ، اين جوى شير و آن عسل در شهر يك سلطان بود ، وين شهر پرسلطان عجب * بر چرخ يك ماهست بس ، وين چرخ پرماه و زحل رورو طبيبان را بگو كه " آنجا شما را كار نيست " * كآنجا نباشد علتى وانجا نبيند كس خلل نى قاضيى ، نى شحنهاى ، نى مير شهر و محتسب * بر آب دريا كى رود ، دعوى و خصمى و جدل ؟ " « 1 » * * " مرا عاشق چنان بايد كه هربارى كه برخيزد * قيامتهاى پرآتش ز هر سويى برانگيزد دلى خواهيم چون دوزخ كه دوزخ را فروسوزد * دو صد دريا بشوراند ، ز موج بحر نگريزد فلكها را چو منديلى به دست خويش درپيچد * چراغ لايزالى را چو قنديلى درآويزد چو شيرى سوى جنگ آيد ، دل او چون نهنگ آيد * بجز خود هيچ نگذارد و با خود نيز بستيزد چو هفتصد پردهء دل را بنور خود بدراند * ز عرشش اين ندا آيد ، بنا مىزد بنا مىزد چو او از هفتمين دريا به كوه قاف رو آرد * از آن دريا چه گوهرها كنار خاك در ريزد " « 2 »
--> ( 1 ) كليات شمس ، ج 3 ، ص 146 ( 2 ) كليات شمس ، ج 2 ، ص 29