عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
363
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
مولانا در مقدمهء مثنوى آشكارا كتاب خود را همانند وحى معرفى مىكند « 1 » اما او براى بيان چنين سخنانى هرگز خود را چون محيى الدين محتاج به رويا و احلام نمىبيند و به ادعاى اينكه صاحب مقام " ختم ولايت " است برنمىخيزد . زيراكه سلطنت او سلطنتى مردمى است . حتى ادعايى چنين سترگ نيز در روح انسان دوست وى هيچگونه فردگرايى ايجاد نمىكند . چرا كه به گفتهء خودش ، او پادشاه رشوت و منال نبوده است :
--> - ( يعنى : حاليا دور محمد ( ص ) گذشته است و خدا سلطنت را به احمد داده است . خدا شاهد است كه احمد مرسل منم و خدا مىداند كه آيت نازل شده منم ، من احمد مختار ممجد و آيت تفضيل محمدم ) . گويا اين شاعر اشعارى به مضمونهاى فوق داشته و رسالهاى هم نوشته بوده است . از جمله گفته بوده است كه : مقصود از " يس - ياسين " در قرآن منم ، زيراكه اگر حروف ياسين را جابهجا كنى " سنايى " از آن درمىآيد . از اين رو . اين شاعر - كه اطلاعى از احوال وى به دست نيست - به فتواى حسن مفتى اعدام مىگردد . محمد پاشا فرزند اويس پاشا ذيل فتوى مطالبى نوشته است دائر بر اينكه وى اعدام شاعر و سوزاندن جسد او را به راى العين ديده است . زير نوشتهء وى هم شهادت " ويس " آمده است . وقتى كه ما شعر : امروز منم احمد ، نى احمد پارينه . . . . " را از مولانا مىخوانديم ، خاطرهء اين شاعر در ما زنده شد . آنگاه مولانا فرياد مىزد : " از تندى اسرارم حلاج زند دارم . . . . . . " تنها با اعتراض روبرو مىشد و هيچگونه برخوردى پيش نمىآمد مردم احترام شايستهاى به مولانا نشان مىدادند اين وضع را بر سهلانگارى وسيع سلجوقيان در برابر وسعت انديشه و دانش مولانا و علاقهء مردم نسبت به دو مىتوان حمل كرد . ( 1 ) مثنوى ، ديباچه .