عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

351

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

پوست‌دوزان قونيه بود ، عين الدوله رومى كه نقاش بود ، بدر الدين تبريزى معمار ، اخى چوپان دلاك ، حاجى اميره پيله‌ور قونيوى ، شرف الدين عثمان قوال ، بدر الدين نجار ، بدر الدين يواش نقاش ، حجاج نساج ، شيخ گهواره گر ، حمزهء نى زن ( قطب نايى ) ، حسام الدين دباغ ، كالويان نقاش رومى ، كمال قوال ، ابو بكر ربابى ، ناصر الدين كتانى ، محمود و سنان الدين نجار و گروهى ديگر از جولاهگان ، درزيان ، قصابان ، دباغان ، كسبه ، عمله ، هنرمندان مسلمان و مسيحى دور او جمع شده بودند . آرى اطرافيان واقعى مولانا اينان بودند . روزى معين الدين گفته بود كه مولانا پادشاهى بىنظير است و گمان نمىكنم كه در قرنها سلطانى چون او به ظهور رسد ، اما مريدانش مردمى نااهلند . اين سخن به گوش مولانا رسيد . نامه‌اى به معين الدين پروانه نوشت كه اگر مريدان من مردمى نيك بودند ، خود من مريد ايشان مىشدم « 1 » . همچنين يك روز صاحب فخر الدين بر زبان آورده بود كه حضرت مولانا پادشاهى بزرگوار است ، اما او را از ميان مريدانش بايد بيرون كشيد و مريدان وى را تلف كرد . مولانا چون اين گفته را شنيد ، تبسم كرد و فرمود : اگر مىتوانند اين كار را انجام دهند « 2 » . روزى معين الدين در زاويهء شيخ صدر الدين مجلسى ترتيب داده بود . كمال الدين امير محفل در ميان صحبت گفت : مريدان مولانا مردمانى عجيب‌اند اغلب عامى و اهل حرفه‌اند . مردم فاضل و دانا گرد ايشان كمتر مىگردد . مولانا هركجا خياطى ، بزازى و بقالى و جولاهه‌اى هست به مريدى پذيرفته است . اين سخن ( كه نشان مىدهد عامهء مردم و طبقات پايين اجتماع را در آن روزگار چگونه به ديدهء حقارت مىنگريستند ) وقتى به گوش مولانا رسيد ، در ميان سماع چنان نعره‌اى زد كه همگان بىهوش شدند . فرمود كه : اى غرخواهر مگر منصور ما حلاج نبود ؟ مگر شيخ ابو بكر بخارايى نساج نبود ؟ مگر آن كامل ديگر زجاج نبود ؟

--> ( 1 ) همان كتاب ، ص 129 . ( 2 ) همان كتاب ، ص 130 .