عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

327

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

اين تناقض را چگونه مىتوان تلفيق داد ؟ آيا او نيز چون بدر الدين پسر قاضى سماونه بود كه مىگفت . " چون تصوف به پايان رسد ، نفاق آغاز مىگردد . صوفى منافق است زيراكه صوفى واقعى كسى است كه آنچه ديده‌ها نديده و گوشها نشنيده و از خاطر كسى خطور نكرده ، برايش روشن و معلوم است . او همه چيز را به قدر فهم مردم تنزل مىدهد و به زبانى قابل فهم برايشان بيان مىكند ، ولى حقيقت را درون دل خويش مكتوم مىدارد " « 1 » . آيا مولانا نيز بذر تفرقه مىافشاند ؟ به نظر ما ، در هيچ‌يك از دو نظر متناقض وى عدم صميميت نيست . زيرا كه در عين آنكه او به حريت از تمام قيود ايمان داشت ، رعايت احكام را نيز به‌منزله رحمتى براى جهان به شمار مىآورد . به زبانى واضح‌تر و صحيح‌تر شايستگى او در تلفيق اضداد ، امكان اين آشتى بخشى را نيز به دو عطا كرده بود . از اين رو ما هيچ‌گاه نمىتوانيم مولانا را كه از كاملان باطنيه بود يك باطن‌گراى به حساب آوريم . اساسا عقيدهء او در " هستى - يگانگى نيز با اين شرط تحقق مىيابد . در رباعى زير همان شرط را باز بر زبان آورده است : " تا بنده ز خود فانى مطلق نشود * توحيد به نزد او محقق نشود توحيد حلول نيست ، نابودن توست * ور نى به گزاف باطلى حق نشود « 2 » كوتاه سخن آنكه تصوف مولانا ، يك تصوف درونى محض و ايده‌آليست بلكه تصوفى است كه از هستى محدود و فردگرايى و حرص‌ورزى فردى كاملا مبراست و به صورت گسترده ميان خلق و اجتماع تجلى مىكند . در زندگانى اجتماعى محبتى بيكران و ديد انسانى و اتحادى مطلق ايجاد مىكند و در دنياى اخلاق ،

--> ( 1 ) واردات . مؤلف ، مشخصات كتاب را نداده است . به كتاب زير مراجعه كنيد : Seyh Bedreddin ve Varidat , lsmet Zeki yuboglu , Istanbul Der Yayinlari , 1980 . s . 310 . ( 2 ) كليات شمس ، ج 8 ، ص 135 ، رباعى 800 .