عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
300
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
بوى بچه خود را استشمام كرد ، بىمحابا كشتش : " اى خورندهء خون خلق از راه برد * تا نه آرد خون ايشانت نبرد مال ايشان خون ايشان دان يقين * زانك مال از زور آيد در يمين مادر آن پيل بچگان كين كشد * فيلبچهخواره را كيفر كشد پيل بچه مىخورى اى پاره خوار * هم برآرد خصم پيل از تو دمار " « 1 » او به صاحب منصبان و ارباب مقام چنان مىنگرد كه گويا بر گردهء خلق سوارند و و بال گردن ايشانند : " بنده باش و بر زمين رو چون سمند * چون جنازه نه كه بر گردن نهند جمله را حمال خود خواهد كفور * چون سواره مرده آرندش به گور بر جنازه هر كرا بينى به خواب * فارس منصب شود عالىركاب زانك آن تابوت بر خلق است بار * بار بر خلقان فگندند اين كبار بار خود بر كس منه بر خويش نه * سرورى را كم طلب درويش به مركب اعناق مردم را مپا * تا نيايد نقرست اندر دو پا . . . " « 2 » ابيات زير نظر مولانا را بوضوح در اين باب بيان مىكند : پادشاهى را خدا كشتى كند * تا به حرص خويش بر صفها زند قصد شه آن به كه خلق ايمن شوند * قصدش آنكه ملك گردد پايبند آن خراسى مىدود قصدش خلاص * تا بيابد او ز زخم آن دم مناص قصد او آن نه كه آبى بركشد * يا كه كنجد را بدان روغن كند گاو بشتابد ز بيم زخم سخت * نه براى بردن گردون و رخت . " « 3 »
--> ( 1 ) مثنوى ، سوم ص 11 - 10 ، ب 138 به بعد . اين داستان در نفحات الانس جامى در شرح احوال ابو عبد الله القلانسى و از زبان وى نقل شده است ( نفحات الانس ، چاپ تهران ، ص 110 - 109 ) . ( 2 ) همان ، ششم ، ص 289 ، ب 29 - 324 . ( 3 ) همان ، ص 398 ، ب 97 - 2193 .