عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

297

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

مراعات بايد كرد و تقصير را متوجه خود دانست و خير را به خدا منسوب بايد داشت . اگر آدمى به وجود فردى خويش تسلط داشته باشد و خود را موجود احساس كند ، اعمال خود را از خود مىداند و از اين نظر در كردار خويش صاحب اراده و اختيار است . پس جبرى بودن ، مسئوليت اعمال ناهنجار را به ميل و خواست خويش از خود سلب كردن است و اين جز برآوردن رضاى وجدان نيست . شايد كه در واقع اراده‌اى وجود نداشته باشد ، ولى اين عدم براى انسان ناقص ، سودى ندارد ، چرا كه او هنوز به مرحلهء حقيقت پا ننهاده است . اما آنكه از مراتب رياضت گذشته و راه به هستى مطلق گشوده باشد ، ارادهء او چون هستى او به آن درياى كل و اصل شده است . چنين كسى اگر از جبر سخن گويد ، درست است ، زيراكه خود در ميان نيست و اگر از اختيار بحث كند ، بجاست ، زيراكه هستى او چون اراده و اختيارش ناشى از ارادهء الهى است . كسى كه بدين پايگاه برسد ، چون از هستى فردى دست شسته ، ديگر به انجام خواسته‌هاى شخصى برنمىخيزد و فرقى كه و اصل با غير و اصل دارد ، همين است . و الا همه كس مىتواند مدعى شود كه مدارج كمال را پيموده و به حقيقت مطلق راه يافته است و از اين روست كه بايد گفت : آنكه گويد جمله حقند احمقى است * وانكه گويد جمله باطل او شقى است " « 1 » مولانا در باب جبر و اختيار نه با معتزله موافق است و نه آراى مجبّره را مىپذيرد ، بلكه صاحب‌نظر و مجتهدى است كه نظريات صوفيه را نيز مطابق با ديد خود ديگرگون مىسازد . اگرچه قياس و استدلال را نمىپذيرد ، ولى محققا از " سلفيه " « 2 » نيست و در باب قياس و استدلال نظريات مستقل و آزادانه‌اى ابراز مىكند . در نتيجهء همين اجتهاد است كه نمىتواند صوفىاى باشد كه همه چيز را بپذيرد ، يا سر به جيب مراقبت فروبرد و خود را ببازد . چشم او به حيات و جهان و آنچه در جهان است ، پيوسته گشوده است . مولانا به عجز انسان واقف است . از اين رو انتظار صلاح تام و كامل

--> ( 1 ) مثنوى " دوم ، ص 411 ، ب 2942 . ( 2 ) سلفيه : يكى از فرقه‌هاى اماميه است . ملل و نحل ، ص 125 .