عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

20

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

ديباچهء چاپ سوم دريايى موج در موج و كف‌آلود . افقى صحنه در صحنه گسترده . سرزمينى توده در توده پهن . آفتابى درخشنده و پرتوافشان . شبى تو در تو پيچيده . ستاره‌هاى چشمك‌زن و راهنما . آفتابى جان‌بخش و زندگىساز . حياتى جنبنده و فرساينده . عشقى حيات‌بخش و مولد ، ديدارى اميددهنده و جانفرسا . بهار اميدبخش ، تابستان كمال آفرين ، پائيز پژمراننده زمستانى كه همه را براى حياتى جديد آماده مىكند . انسانى كه در بىجان ، جان مىجويد و دل سوختن به جانداران را مىداند . روحى كه بهار و گل زندگى را دوست دارد . انسانى كه براى انسانها مىگريد . بارانى كه مىبارد ، بادى كه مىوزد ، آفتابى كه متولد مىشود ، ماهى كه مىميرد . مهتاب ، نور آفتاب ، گرمايى احاطه‌كننده كه غرور را مىگدازد ، اشك چشم و آتش دل : مولانا . در يكى از نوشته‌هايم نوشته بودم كه : " مولانا ، پايان‌ناپذير است " ، مولانا پايان‌ناپذير است . چه حرف درستى گفته‌ام ! چه جملهء موجزى به كار برده‌ام ! حيات در تكاپوست . كهنه ، نو را مىسازد . دنياى يك لحظه پيش ، دنياى لحظهء بعد را مىآفريند : مولانا . دلم از آتش مهرت مىسوزد . چشمم از محبتت مىگريد . گريه‌اى كه با خنده پهلو مىزند . مثل زمينى كه از نم‌نم باران خيس مىشود . چون بوى خاك كه پس از باز شدن هوا به مشام مىرسد . در تو مرده‌ام و فانى شده‌ام ، با تو زندگى مىكنم : مولانا .