عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

287

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

مىشود . از اين خلاف ظاهر ، آن خلاف باطن را درياب « 1 » . مىفرمايد : " جنگ طبعى ، جنگ فعلى ، جنگ قول * در ميان جزوها حربى است هول اين جهان زين حرب قائم مىبود * در عناصر درنگر تا حل شود " « 2 » در اين جهان هستى كه پيوسته در تغيير است ، هر سببى مادر ، و اثر مادر فرزند است ، چون اثر بزايد ، آن خود سببى مىگردد تا آثار شگفت‌انگيز ديگرى به وجود آورد . اين تسلسل اسباب ، نسل در نسل است ولى براى ديدن آب ديدهء پرنور بسيار ژرف‌بين لازم است « 3 » . هر سبب بالاتر از اثر خود است . چنان كه سنگ و آهن برتر از شرر است . گرچه شاخه بر ميوه تقدم دارد ، ولى از حيث هنر ميوه برتر از شاخه است . زيراكه مقصود از درخت ، ميوه است . پس در حقيقت ميوه مقدم بر درخت است « 4 » . مولانا كه تداوم در خلقت را مىپذيرد ، معتقد است كه كائنات در اين تداوم ، راه تباهى نمىسپرد ، بلكه پيوسته به سوى تجدد و خوبى و زيبايى پيش مىرود . از اين رو مولانا شيفتهء تازگيهاست . تا جايى كه دامن از صحبت كهن‌انديشان و كهنه‌پرستان فراهم مىچيند و مىفرمايد : بيان اين مقال ، شرحى مفصل مىخواهد و من در شرح آن از فهمهاى قاصر مىهراسم . فهمهاى كهن - كوتاه‌انديش ، صد گونه خيال بد به مخيلهء خود راه مىدهند . همه كس ياراى شنيدن سخن راست را ندارد . چنان كه هر مرغكى انجيرخوار نيست . مخصوصا پرندهء مردهء پوسيدهء ماليخوليايى و نابينا ، شايستهء انجير نيست . براى تصوير ماهى ، آب و خشكى برابر است و براى شستن سياهى از هندو ، صابون و زاج يكسان است . اگر تصوير غمگينى بر صفحه‌اى نقش كنى ، آن تصوير از غم و شادى آگاه نيست « 5 » وقتى مىخواهد روزگار خود را تصوير كند ، مىفرمايد : قرنها سپرى شد و رفت و

--> ( 1 ) مثنوى ، ششم ، ص 273 ، ب 36 به بعد . ( 2 ) همان ، ص 273 ، ب 47 - 46 . ( 3 ) همان ، دوم ، ص 301 ، ب 1002 - 1000 ( 4 ) همان ، ص 354 ، ب 69 - 1961 . ( 5 ) همان ، اول ، ص 170 ، ب 67 - 2761 .