عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
17
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
انسان . . . كه از كائنات فروافتاده و آمده است و باز خواهد مرد و به كائنات عودت خواهد كرد . هستى كه آدم و عالم است . دست بخشنده ، چشم بينا ، پاى پويا ، زبان گويا ، دهان پرفرياد ، مغز انديشنده ، دل خروشنده ، قلبى دوستدار و دوست داشته . قبلهء يگانه ، تنها كعبهء مقصود ، اقصى غايت رهروان ، تنها معشوق جستنى . عشق او آزادگى ، احساس او سرفرازى ، آمالش ستيز ، زندگانى حق او ، سرى افراشته و سينهاى سپر كرده ، ديروزش ، انديشه ديروز ، امروزش انديشهء ادراك و با اعتماد در تدارك فردا و تاختن . هستى متجسد فرهنگهاى : هند ، ايران ، يونان ، بيزانس ، سرچشمهء انديشه ، قدرت بيان ، نبوغ شعر ، آرزوى انديشهء هر انسان ، خواسته ، بينش و تفهيمش : مولانا . . . اين سرآغاز نيز چون خود كتاب از من نيست ، ازوست . همهء اينها از اوست و دروست . او مىسرايد ، من مىنويسم . الهام نيست ، حقيقت است . باور داشت او واقعى است . مطمئنم كه اين چاپ دوم ، به چاپ بعد ، چاپهاى بعد و باز هم چاپ ديگر خواهد رسيد . باز هم ، باز هم نوشته خواهد شد . اما در هر نوشتن برملا خواهد شد و در هر تحقيق آشكار خواهد گشت و آفتابى خواهد شد : انسانيت مولانا . بخاطر نوشتن اين كتاب چه حرفها كه نگفتند ! چهها كه نديدم ! يك بيگانه متفكرانه گفت : چرا حضرت نگفتهاى ؟ يك آدم فرتوت ، گفت : چه لزومى داشت به نام مولانا همه را به فساد كشاند ؟ يكى از دوستان ديرين با ديدى و حكمى يك جانبه حرفهايى زد . يكى ديگر گفت : همهء بزرگانمان را تحقير مىكنند . يكى ديگر هم گفت كه با گفتن اينكه سخنانم از زبان مولاناست ، " افلاكى " را انكار كرده است . اما بين راه يك نفر به زور دستم را بوسيد كه عهد كردهام دست نويسندهء كتاب مولانا را ببوسم . جوانى را به من معرفى كرد . دربارهء مولانا سخن گفتيم . عدهاى مىگفتند : چه گنجينههايى داشتيم و بىخبر بوديم . محبت زمان مولانا دوباره زنده شد . مولانا چون زمان خويش دوستدارانش را اطراف من گرد آورد . " توفيق نى زن " گفت كه : بعد از صدها سال دوباره مولانا را زنده كردى و بار ديگر