عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

211

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

بخش ششم وفات مولانا جلال الدين واپسين روزهاى حيات مولانا و عقيدهء او دربارهء مرگ ، بيمارى و مرگ ، مراسم تدفين ، قبه الخضراء ، فرزندان وى واپسين روزهاى حيات مولانا و عقيدهء او دربارهء مرگ : مثنوى پايان يافته بود و مولانا خسته بود . از جوانى استراحتى تام ، حتى آرامش نسبى نصيب اين مرد قوىبنيه نشده بود . در صباوت مشقت كوچ را تحمل كرده بود . در جوانى بخاطر تحصيل علم از موطن پدر دور شده بود . ولعى كه بر مطالعه و تتبع مداوم داشت ، رياضاتى كه ارادهء قوى و تصميم آهنين ولى جسمى نزار برايش باقى گذاشته بود ، عشق و جذبهء بىمانند و غير منتظر و شكست و هجران بدنبال آن عشق ، اهانتى كه از نزديك‌ترين كس خود - پسرش - ديده بود ، تحمل ملامت مردم و مواجهه با اعتقادى عميق و ريشه‌دار ، خبر شوم ، ترديد ، مرارت مرگ محبوب و گامهايى كه در طلب يار بر جاى پاى خون‌آلود او نهاده بود ، چشمى گريان و دلى خونبار و دردناك ، سر در برابر گردنكشان خم نكردن و از اين رو سراسر حيات را با ضيق معيشت سپرى كردن ، طپيدن قلبى در قفسهء سينه‌اش كه تا مىطپيد ، عشق مىورزيد و از اين رهگذر حياتى دردانگيز و پابه‌پاى همهء آنها عشقى بيكران به حيات و حب كائنات حقيقتا آن جسم پرتوان را فرسوده بود . مولانا به قدرت انديشه مىزيست و دنياى درون خود را با اين ابيات بيان مىكرد :