عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
205
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
باز مىگشايد . شعاع خورشيد و پرتو ماه كه بدين درياى پرتلاطم مىزند ، لحظه لحظه شكل عوض مىكند و هر لحظه چشمانداز ديگرى عرضه مىكند . از اين رو ما اسلوب بيان و ترتيب موجود در مثنوى را به قرآن مانند مىكنيم . قطع نظر از آنكه ، آلام روحى انسان ، لذتها ، ضعفها ، نيازها ، و خلاصه حالات متنوع روان انسانى واقعا در مثنوى به صورتى بسيار بديع و صريح بيان شده است . از آنجايى كه در كتاب كلا شيوهء حكايتنويسى برگزيده شده و دربند آن اسلوب مانده است و در سرتاسر كتاب وزنى واحد به كار رفته است ، گاهى هم انسان از خواندن آن دلتنگى احساس مىكند . آن نوع دلتنگى كه از بارش باران تند و بىوقفه به انسان دست مىدهد . تحرير مثنوى در چه زمانى آغاز شد ؟ در اينباره ابراز نظر قاطع كارى بسيار مشكل است . با توجه به اطلاعات روشنى كه از " ابتدانامه " و " رسالهء سپهسالار " دربارهء نيابت حسام الدين چلبى بر مولانا به دست مىآيد ، اين نيابت چهار پنج سال بعد از وفات صلاح الدين بوده است ولى اين نكته مسلم است كه حسام الدين چلبى در آن مدتى كه هنوز شمس در قونيه بود ، از نزديكترين و محرمترين ياران مولانا شمرده مىشد . گذشته از همهء اينها در اواخر دفتر اول مثنوى « 1 » مولانا در اثناى بيان حكايتى از بنى عباس سخن به ميان آورده است . اگر به دو بيت زير دقت شود : " آمده عباس حرب از بهر كين * بهر قمع احمد و استيز دين گشته دين را تا قيامت پشت رو * در خلافت او و فرزندان او " معلوم مىگردد كه مولانا از خلافتى منقرض سخن نمىگويد ، بلكه از خلافتى موجود بحث مىكند ! مىدانيم كه بغداد در سال 656 ه / 1258 م به دست مغولها فتح شد و خلافت عباسيان به تاريخ سپرده شد . نخستين نمايندهء خلافت عباسى در مصر كه تنها نامى از آن باقىمانده بود ، المستنصر بالله ابو القاسم احمد در سال 659 ه / 1261 م به خلافت نشست . در عرض يك سال با گروهى سپاهى روانهء عراق شد . از انجام كار او اطلاعى در دست نيست . جانشين وى ابو العباس احمد با لقب الحكيم بامر الله به خلافت رسيد و تا سال 701 ه / 1301 م مقام خلافت را در دست داشت . مولانا در حكايت مزبور از مصر سخن نمىگويد بلكه از بغداد سخن
--> ( 1 ) مثنوى - اول ، ص 172 ، ب 95 - 2794