عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

193

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

" اى ز هجرانت زمين و آسمان بگريسته * در ميان خون نشسته ، عقل و جان بگريسته چون به عالم نيست يك كس مر مكانت را عوض * در عزاى تو مكان و لامكان بگريسته جبرئيل و قدسيان را بال‌وپر ازرق شده * انبيا و اوليا را ديدگان بگريسته اندرين ماتم دريغا تاب گفتارم نماند * تا مثالى وانمايم كآنچنان بگريسته چون از اين خانه برفتى سقف دولت در شكست * لاجرم دولت بر اهل امتحان بگريسته در حقيقت صد جهان بودى نبودى يك كسى * دوش ديدم آن جهان بر اين جهان بگريسته چون ز ديده دور گشتى رفت ديده در پيت * جان پى ديده بمانده خون‌چكان بگريسته غيرت تو گر نبودى ، اشكها باريدمى * همچنين به خون‌چكان دل در نهان بگريسته مشكها بايد چه اشكها در هجر تو ؟ * هر نفس خونابه گشته ، هر زمان بگريسته اى دريغا ، اى دريغا ، اى دريغا اى دريغ * بر چنان چشم عيان ، چشم گمان بگريسته شه صلاح الدين ، برفتى اى هماى گرم رو * از كمان جستى چو تير و آن كمان بگريسته بر صلاح الدين چه داند هركسى بگريستن * هم كسى بايد كه داند بر كسان بگريسته « 1 »

--> ( 1 ) كليات شمس ، ج 5 ، ص 148 ، سلطان ولد نيز مرثيه‌اى براى صلاح الدين ساخته است ( ديوان سلطان ولد ، طبع ف . ن . اوزلوق ، ص 451 - 450 )