عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
181
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
آمدن شمس ، مولانا وعظ و تذكير را ترك كرده بود و ديگر بالاى منبر نمىرفت ، اما يكبار به التماس محبان و اشارت صلاح الدين به وعظ پرداخت « 1 » . افلاكى ، انتساب سلطان عز الدين كيكاووس سلجوقى را به مولانا ، كه به دنبال يك كرامت غريب روى داد ، از صلاح الدين مىداند « 2 » . سپهسالار روايت مىكند كه روزى مولانا از بازار زرگران مىگذشت . از شنيدن صداى ضربهء چكش صلاح الدين به وجد آمد و به سماع و چرخ زدن پرداخت . صلاح الدين آن حالت را محافظت كرد و از اتلاف زر نينديشيد و مدام چكش زد « 3 » به گفتهء افلاكى صلاح الدين كار را به شاگردان واگذاشت و خود بيرون آمد . مولانا او را در آغوش كشيد و بوسه بر روى و موى او زد و سماع كرد . صلاح الدين سالخورده كه به سبب رياضت ناتوان شده بود ، دريافت كه در سماع ياراى برابرى با مولانا را ندارد ، عذرها خواست و به دكان بازگشت و به شاگردان اشاره كرد كه بىوقفه بر زر كوبند و لحظهاى دست از زدن برندارند و مولانا از نيمروز تا غروب سماع كرد و غزلى به مطلع زير ساخت : " يكى گنجى پديد آمد در آن دكان زركوبى * زهى صورت زهى معنى زهى خوبى زهى خوبى " « 4 » توطئه عليه صلاح الدين : افرادى كه از مرگ شمس شادمان شده بودند و مىپنداشتند كه مولانا حال ديرين خود را باز خواهد يافت ، خطا كرده بودند . چرا كه اينبار نيز مولانا با صلاح الدين همدم شده بود و كوچكترين عنايتى به دانان نداشت و از همه مىخواست كه از صلاح الدين پيروى كنند . لذا دوباره بدگوئيها آغاز شد :
--> ( 1 ) همان كتاب ، ج 2 ، ص 703 ( 2 ) همان ، ص 707 ( 3 ) رسالهء سپهسالار ، ص 135 ( 4 ) مناقب العارفين ، ج 2 ، ص 710 - 709