عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
155
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
به چه دليل سلطان ولد و سپهسالار شهادت شمس را مسكوت گذاشتهاند ؟ گمان مىكنم كه مولانا مدتى دراز از فاجعه بىخبر بوده و هرگز شايعات را باور نكرده است . بعد از سفرهاى شام ، چون مدتى از وقوع حادثه گذشته و آن زخم نهانى التيام يافته و خاكستر نسيان روى آن آتش ملتهب را پوشانده و باوجود صلاح الدين مولانا آرام يافته ، آنگاه ماجراى شمس براى او بازگو شده است . و او شهادت شمس را شنيده و بالاخره آن را باور كرده و در شعر خود بر مرگ او اشك ريخته است : " جانا به غريبستان چندين بچه مىمانى ؟ * بازآ تو از اين غربت ، تا چند پريشانى ؟ صد نامه فرستادم ، صد راه نشان دادم * يا راه نمىدانى ، يا نامه نمىخوانى بازآ كه در آن مجلس قدر تو نداند كس * با سنگدلان منشين ، چون گوهر اين كانى اى از دل و جان رسته ، دست از دل و جان شسته * از دام جهان جسته ، بازآ كه ز بازانى . . . " « 1 » * * * " بشنو از بوالهوسان قصهء مير عسسان * رندى از حلقهء ما گشت در اين كوى نهان هم در اين كوى كسى يافت ز ناگه اثرش * جامه پرخونشدهء اوست ببينيد نشان مدتى هست كه ما در طلبش سوختهايم * شب و روز از طلبش هر طرفى جامهدران خون عشاق كهن خود نشود تازه بود * خون چو تازهست بدانيد كه هست آن فلان همه خونها چو شود كهنه سيه گردد و خشك * خون عشاق ابد تازه بجوشد ز روان
--> ( 1 ) همان كتاب ، ج 5 ، ص 277