عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

149

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

ازدواج با وى را داشته است . چون دختر به ازدواج شمس درآمده ، علاء الدين به مخالفت او برخاسته است . بعد از شهادت شمس : بوضوح معلوم مىشود كه شهادت شمس مدتها از مولانا مخفى نگاه داشته شده است . حال مولانا را بعد از شهادت شمس ، سلطان ولد چنين بيان مىكند : " شيخ گشت از فراق او مجنون * بىسروپا ز عشق چون ذو النون « 1 » شيخ مفتى ز عشق شاعر شد * گشت خمار اگرچه زاهد بد نى ز خمرى كه او بود ز انگور * جان نورى نخورد جز مى نور " « 2 » " يك نفس بىسماع و رقص نبود * روز و شب لحظه‌اى نمىآسود تا حدى كه نماند قوالى * كو ز گفتن نگشت چون لالى همه‌شان را گلو گرفت از بانگ * جمله بيزار گشته از زر و دانگ همه گشتند خسته و رنجور * بىشرابى شده همه مخمور گر بدى آن خمارشان ز شراب * دفع گشتى يقين هم از مى ناب ليك بودند خسته از گفتن * وز فغان و سرود و ناخفتن جان جمله به لب رسيده ز رنج * بىتف نار دل پزيده ز رنج غلغله اوفتاده اندر شهر * شهر چه ، بلكه در زمانه و دهر كاين چنين قطب و مفتى اسلام * كوست اندر دو كون شيخ و امام شورها مىكند چو شيدا او * گاه پنهان و گه هويدا او

--> ( 1 ) ذو النون مصرى از صوفيان قرن سوم هجرى است . به سبب اعتقاداتش از مصر تبعيد شد و در سال 245 ه / 859 م درگذشت . مولانا در مثنوى از جذبه و حال وى و اينكه مردم تاب تحمل او را نداشته و ديوانه‌اش مىخوانده‌اند ، سخن رانده و خود را با اين صوفى سنجيده است ( مثنوى ، دفتر دوم ، ص 128 به بعد ) . ( 2 ) ابتدانامه ، ص 53