عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
127
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
" مشرق خورشيد برج قيرگون * آفتاب ما ز مشرقها برون . . . بازگرد شمس مىگردم عجب * هم ز فر شمس باشد اين سبب شمس باشد بر سببها مطلع * هم ازو حبل سببها منقطع صد هزاران بار ببريدم اميد * از كه از شمس اين شما باور كنيد ؟ تو مرا باور مكن كز آفتاب * صبر دارم من و يا ماهى ز آب . . . " « 1 » " اگر شمس طلوع كند ، سايهها معدوم مىشوند " « 2 » ستارگان اگرچه بيشمارند ، ولى قدرت خودنمايى در برابر خورشيد يگانه ندارند " « 3 » در دفتر ششم مثنوى در اثناى حكايتى ، تبريز را " كوى گلستان " مىنامد ، گلستانى كه " فر فردوس " دارد و " شعشعهء عرش " با اوست « 4 » و بىگمان " دلبرى كه سرش را در حديث ديگران بايد گفت " « 5 » همين شمس الحق تبريزى است . سلطان ولد اين ديدار را به ملاقات موسى با خضر مانند مىكند . ابتدا حكايت را باز مىگويد « 6 » و سپس توضيح مىدهد كه غرض وى از موسى ، مولاناست . اگرچه خود او برتر از جنيد و ابو سعيد ابو الخير بود و حتى هريك از مريدانش برتر و كماليافتهتر از با يزيد بودند ، باز پيوسته در طلب ابدال حق بود . شمس خضرى بود كه مولانا او را دريافته بود « 7 » سپس گويد : " چون كشيد از نياز بوى ورا * بىحجابى بديد روى ورا شد بر او عاشق و برفت از دست * گشت پيشش يكى بلندى و پست دعوتش كرد سوى خانهء خويش * گفت بشنو شها از اين درويش
--> ( 1 ) همان ، دفتر دوم ، ص 307 ، ب 1107 به بعد ( 2 ) همان ، سوم ، ص 265 ، ب 4623 ( 3 ) همان ، ششم ، ص 446 ، ب 3041 ( 4 ) همان ، ، ص 450 ، ب 14 - 3113 ( 5 ) همان ، اول ، ص 10 ، ب 136 ( 6 ) ابتدانامه ، ص 27 - 23 و ص 41 - 39 ( 7 ) مولانا هم در مثنوى و هم در ديوان كبير بارها به قصهء موسى و خضر ( سورهء كهف 18 ، آيهء 82 - 60 ) اشاره كرده است . مثلا : مثنوى ، اول ، ب 236 به بعد ، سوم : ب 181 - 180