عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
108
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
خدا . گفت : با تو زاد راه چيست ؟ گفت دويست درم . گفت . برخيز و هفت بار گرد من طواف كن و آن سيم را به من ده . برجست و سيم بگشاد از ميان ، بوسه داد و پيش او نهاد . گفت يا ابا يزيد كجا مىروى ، آن خانهء خدا است و اين دل من خانهء خدا ، اما بدان خدايى كه خداوند آن خانه است و خداوند اينكه تا آن خانه را بنا كردهاند در آن خانه درنيامده است و از آن روز كه اين خانه را بنا كرده از اين خانه خالى نشده است " « 1 » . شمس اقيانوس مواجى بود . كار هركس نبود كه در آن اقيانوس شناگرى كند و اعماق آن را بشكافد او خود از اين راز آگاه بود . مىگفت : " خداى را بندگانند كه كسى طاقت غم ايشان ندارد و كسى طاقت شادى ايشان ندارد . صراحئى كه ايشان پر كنند هربارى و دركشند ، هركه بخورد ديگر با خود نيايد ، ديگران مست مىشوند و بيرون مىروند و او بر سر خم نشسته " « 2 » او حال درونى خود را با اين عبارت بيان مىكند : " طاقت كار من كسى ندارد . آنچه من كنم مقلد را نشايد كه بدان اقتدا كند . راست گفتهاند كه اين قوم اقتدا را نشايد " « 3 » باز مىگويد : " اين سخن من بس تنگست و مشكل و اگر صد بار بگويم هربارى معنى ديگر فهم شود و آن معنى همچنان بكر باشد " « 4 » شمس خورشيد تابان و سوزانى است كه هيچگاه پشت ابرهاى نهانساز نمىماند . روزى چنين مىگويد : " سخن همين است كه آنچ باطن من است ظاهر شدى ، باطن من يكرنگى است ، همه عالم يكرنگ شدى ، شمشير نماندى و قهر نماندى و اين سنت إله نيست كه اين عالم چنين باشد " « 5 » . او در
--> ( 1 ) مقالات ، عماد ، ص 320 ( 2 ) همان كتاب ، ص 355 ، در ديوان كبير نيتى آمده است كه معنى فوق را افاده مىكند : مردان خرابات بخوردند و برفتند * ماييم كه جاويد بخورديم و بمانديم " ( جاى اين بيت را در كليات شمس نيافتم ) ( 3 ) همان كتاب ، همان صفحه ( 4 ) مقالات ، نسخهء فاتح ، 26 ، سطر 12 - 11 ( 5 ) مقالات ، نسخهء قونيه ص 11 سطر 4 - 1 ، در ص 124 سطر 20 - 12 نيز سخنان فوق تكرار شده است .