عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )

99

مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )

نمىدانيم كه كلمهء " رويا " در سخن او از حقيقتى ناشى شده است يا رمزى و مجازى است . مىگويد : " عليكم بالسواد الاعظم يعنى در خدمت عارف كامل و اياكم و القرى يعنى صحبه الناقصين " « 1 » . او به كسانى كه به بزرگى شهره شده‌اند ، اهميتى قائل نيست . افلاكى روايت مىكند كه : " شمس گرد جهان گشتى بكرد منزل به منزل . به خطه دارالسلام بغداد رسيد و نقل است كه خدمت شيخ اوحد الدين كرمانى را - رحمه الله عليه - آن جايگاه دريافت . پرسيد كه در چيستى ؟ گفت : ماه را در آب طشت مىبينم . فرمود كه اگر در گردن دمبل ندارى چرا بر آسمانش نمىبينى ؟ اكنون طبيبى به كف كن تا ترا معالجه كند تا در هرچه نظر كنى درو منظور حقيقى را بينى . شيخ به رغبت تمام گفت : بعد اليوم مىخواهم كه در بندگيت باشم . گفت : به صحبت من طاقت ندارى . شيخ بجد گرفت كه البته مرا به خدمت و صحبت خود قبول كن . و فرمود به شرطى كه على ملاء الناس در ميان بازار با من نبيد نوش كنى . گفت : هيچ نتوانم . گفت : از براى من نبيد خاص توانى آوردن ؟ گفت : نتوانم . گفت : وقتى كه من نوش كنم با من مصاحبت توانى كردن ؟ گفت : نى ، نتوانم . حضرت مولانا شمس الدين بانگى بر وى زد كه از پيش مردان دور شو . . . " « 2 » ماجراى اين ديدار را كه افلاكى به مبالغه درآميخته ، از زبان شمس بشنويم : " خداى را بندگانند كه ايشان را در حجاب آرد با ايشان اسرار گويد . مرا آن شيخ اوحد الدين به سماع بردى و تعظيمها كردى باز به خلوت خود درآوردى . روزى گفت : چه باشد اگر با ما باشى ؟ گفتم : به شرط آنكه آشكارا بنشينى و شرب كنى پيش مريدان و من نخورم . گفت : تو چرا نخورى ؟ گفتم : تا تو فاسقى باشى نيكبخت و من فاسقى باشم بدبخت . گفت : نتوانم . بعد از آن كلمه‌اى گفتم ، سه بار دست بر پيشانى نهاد " « 3 » . اين اوحد الدين همان صوفئى است كه شيخ كبير - صدر الدين قونيوى وصيت كرد كه سجادهء وى را روى قبرش بگسترند « 4 » .

--> ( 1 ) همان كتاب ، ص 296 ( 2 ) مناقب العارفين ، ج 2 ، ص 617 - 616 ( 3 ) مقالات ، عماد ، ص 348 - 347 ( 4 ) " و يبسط فى لحدى سجاده الشيخ اوحد الدين - رضى الله عنه " عبارت -