سيد جلال الدين آشتيانى
897
شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم ( فارسى )
لاولى بعده ، فكان اول هذا الامر نبى و هو آدم ، و آخره عيسى ، اعنى ، نبوة الاختصاص فيكون له حشران : حشر معنا و حشر مع الانبياء و الرسل . و اما ختم الولاية
--> إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ » . بر پيغمبر واجب است كه مردم را به طرف حق دعوت نمايد ، و بعد از اقامهء حجت ، متشبث به شمشير شود ، چون تبليغ احكام اسلامى واجب و لازم است ، و معاندان به قوهء قهر و قيام بسيف تسليم خواهند شد . نظر بهآنكه حضرت ختمى ، خاتم انبياء است ، بايد شريعتش دائمى باشد . به همين جهت ، بايد مآخذ علم او اوسع و اكمل از جميع مآخذ باشد . به همين لحاظ ، محققان بيان كردهاند ، كه مآخذ علم حضرت رسول ، مقام اعيان ثابته و اسماء و صفات است ، و مقام فناء او مقام احديت وجود مىباشد . محيط بخواص اسماء و احكام است . باعتبار علم تام باسماء و مقتضيات اعيان ، آنچه كه مدخليت در تشكيل نظام كامل و تام دارد ، بيان كرده است . نبى و رسول بايد قدرت كامل بر اقامهء حجت و ابانهء بينات و برهان جهت حقانيت طريقهء خود داشته باشد . قدرت ، فرع بر علم نبى به حقيقت طريقه و احكام خود مىباشد . چنين موجودى كه رابط بين حق و خلق باشد ، قطب است . همانطورىكه نبى عالم بمراتب و مقامات احكام شرع خود مىباشد ، و از اقتدار تام قادر به اقامهء حجت و بيان اصول و قواعد دال بر حقانيت مدعاى خود مىباشد ، بايد خليفه و قائم مقام او نيز همين اقتدار را داشته باشد . اما لزوم چنين خليفهاى مقتضى حكم عقل است . چون شريعت دائمى و كامل را زمان قليل « مدت بعثت رسول » ، كافى از براى تمام حقايق آن نمىباشد . انقطاع نبوت تشريع ، ملازم با انقطاع ولايت نيست ، و ولى از اسماء حق است ، و بعد از پيغمبر صاحب اسم اعظمى بايد در عالم موجود باشد ، و صاحب ارث محمدى و وارث شرع احمدى ، بايد وارث مقام علم او باشد . علم حضرت ختمى كه همان معارف شريعت او باشد ، موجب سعادت دنيا و عقباى امت اوست . بنا بر اين ، خليفه اسلامى ، بايد تمام جهاتى را كه مدخليت در بيان حلال و حرام و معارف الهيه و اقامهء حجت و برهان بر حقانيت مسلك او دارد واجد باشد . چنين شخصى امام زمان و قطب دائره امكان است . قطب وقت متعدد نمىشود . به همين جهت ، خلافت منقسم به خلافت ظاهرى و باطنى نمىشود ، كما اينكه رسالت منقسم به خلافت ظاهرى و باطنى نمىگردد . اينكه علاء الدولهء سمنانى ، خلافت را منقسم به خلافت ظاهرى و باطنى كرده است ، على را خليفهء علم و وارث مقام نبوت دانسته ، و ابو بكر و عمر و عثمان را خلفاى ظاهرى مىداند ، صحيح نيست . و همچنين خليفه ، منقسم به اعلم و اعقل نمىگردد ، كما اينكه شيخ مشائيهء اسلام ، بنا بر يكى از احتمالات ، على را خليفهء بالفعل و اعلم و عمر را خليفهء بالفعل و اعقل مىداند . تعيين چنين خليفهاى يا از جانب امت است ، و يا از جانب حق تعالى ، و يا از جانب رسول است . جائز نيست كه تعيين خليفه از جانب امت باشد ؛ چون امت بمراتب وجودى چنين خليفهاى كه عصمت نيز شرط آن مىباشد ، عالم نيست : « لانهم يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا » . از جانب شخص رسول ، بدون استناد بوحى نيز جائز نيست ، لعدم علم الرسول بالاسماء المستأثرة عنده تعالى . علاوه بر