سيد جلال الدين آشتيانى

816

شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم ( فارسى )

روح باعتبار مقام تجرد و استغناء از مواد و اجسام و قوى ، و بودن آن از سنخ موجودات عالم ارواح و ملكوت اعلى ، با بدن متغاير است . چون هر موجود مجرد و بسيطى مغاير با موجود مادى مركب از اجزاء است ؛ با اينكه بحسب جوهر ذات مغاير بدن است ، باعتبار ظهور در غير تعلق تدبيرى به بدن دارد ، كار روح ، تصرف در بدن و تدبير قواى بدنى است . و چون مدبّر بدن است ، داراى مقام و ذاتى منحاز از بدن جسمانى است . چنين چيزى در بقاء و قوام ، احتياج به بدن جسمانى ندارد . بدن ، چون مظهر روح و ظاهركنندهء كمالات نفس ناطقه است ، و مرآت و محل ظهور قواى آن مىباشد ، و هر مظهرى صورت و ظهور و مرآت ظاهر است ، به اين باعتبار محتاج به بدن و لازم غير منفك از آن مىباشد . بلكه باعتبار ظهور فعلى ، سارى در بدن است ؛ ولى سريان آن در بدن سريان حلولى نيست . و سريان اتحادى مصطلح در عرف اهل نظر نمىباشد ؛ چون در وحدت ، دوئى و دوبينى عين ضلال است ، و هر مظهرى با ظاهر خود اتحاد دارد ؛ ولى اتحاد شىء و فيء و اتحاد حقيقت و رقيقت و اصل و فرع ، نه اتحاد موجود مباين با مباين ديگر ؛ زيرا اتحاد اثنين متحصلين ، از محالات بديهيه است . بنا بر اين ، هر ظاهر در غير باعتبار مقام ذات ، غناء از مظهر دارد ؛ و باعتبار ظهور و سريان فعلى و اظهار كمالات و ابراز مراتب و درجات وجودى خود احتياج بمظهر دارد . نفس هم باعتبار غيب وجود و كونها من عالم الارواح و الملكوت ، احتياج به بدن ندارد ، ولى باعتبار اظهار كمالات و تجلى و تشأن و اظهار ذات و ابراز ما كمن في غيب الذات ، محتاج به بدن است . بنا بر اين تقرير ، همان‌طورىكه معلول در اصل وجود احتياج به مقوم و علت دارد ، علت در كمالات و ابراز شئونات محتاج بمعلول است . علت به اين اعتبار ، معلول معلول خود است . نفس ناطقه در اصل وجود ، مستغنى از بدن و در ابراز كمالات احتياج به بدن دارد . اين كلام را مصنف و برخى ديگر از عرفا نيز در اصل علت و معلول زده‌اند . ولى اين كلام ، كلامى باطل و دور از پيشگاه تحقيق است . معلول شأن و ظهور علت است ، و علت تمام معلول . معلول احتياج به علت در جوهر ذاتش مأخوذ است ، و از مراتب ضعيف و فرع وجود علت بشمار مىرود . قسمتى از مناقشات بر اين كلام گذشت